Thursday, November 01, 2007

دایره ی دوار


ده روزه مهر گردون افسانه است و افسون

Wednesday, October 31, 2007

شهریار قنبری

منم اين خسته دلِ درمانده
به تو بيگانه پناه آورده
منم آن از همه دنيا رانده
در رهت هستي خود گم كرده
از ته كوچه مرا ميبيني
ميشناسيمو در ميبندي
شايد اي با غم من بيگانه
بر من از پنجره‏اي ميخندي
با تو حرفي دارم
خسته‏ام، بيمارم
جز تو اي دور از من
از همه بيزارم
جز تو اي دور از من
از همه بيزارم
گريه كن، گريه نه بر من خنده
ياد من باش و دل غمگينم
پاكيم ديدي و رنجم دادي
من به چشم خودم اين ميبينم
خوبه ديروزيه من در گم شد
كه بگويم ز تو هم دل كندم
خسته از اين همه دلتنگيها
بر تو و عشق و وفا ميخندم
با تو حرفي دارم
خسته‏ام، بيمارم
زير لب ميگويم
از تو هم بيزارم
زير لب ميگويم
از تو هم بيزارم

Tuesday, October 30, 2007

My photo page(at last)


دری وری


دلم گرفته .
دلم تنگ شده .
چه اشتباهی سهم من رو دزدیده ؟
چرا ؟
هشت هشت هشتاد و شش شد آخر سر .... تمام وقت سر کلاس بودم . به جاش ساعت هشت صبحش رفتم کافه / ساعت هشت شب هم رفتم .
مثل همیشه .... خیابون انقلاب هم خیابون عجیبیه . عجایبش رو تو یه کاغذ نوشتم و انداختم تو صندوق پست !
نمی دونم به دست کی.....؟
یادت باشه که این هفته :
کتاب " محاق " از اکبر رادی رو بخونی .
کافه هنر اصلا نری – نه این هفته...نه هیچ وقت دیگه –
ولی مثل همیشه بری همون جایی که همیشه می رفتی ....
دلم گرفته

دلم گرفته
یه گوش

یه دوست

یه حرف

یه گپ ....چیز زیادی نیست ....باور کن .

شروع کرده بودم - اما

you know , sometimes it's just damn hard to say what u want to say....u know?

And now it's the time for me! And I'm freaking out anyway!

Monday, October 29, 2007

Sunday, October 28, 2007

آدم های ماندگار

آدم های ماندگار .
این آدم ها یا با یه اتفاق جالب یا با یه تکرار احمقانه وارد زندگی ما می شوند . یا مدت طولانی می مونن یا خیلی سریع از روزهای ما می رن بیرون ! نکته اش این جاست که ماندگارند ! و به هیچ نحوی بیرون نمی رن....
هر جا می ری یادشونی ...هر چی می خونی یادشون می افتی ...حتی جاهایی که برای اولین بار می ری باز یادشون می افتی ...با خودت می گی آیا این جا اومده بوده ؟ آیا می تونست الان این جا باشه ؟ آیا .....الان که این جا نیست کجاست ؟!
این آدم های ماندگار یا دوستان مان هستند یا دشمنان . که من ازاین دشمنان به عنوان دشمن عزیز یاد می کنم...
یاد آوری آدم های ماندگار همیشه توام با خنده است ، معتقدم انسان به یاد دشمنان واقعی اش نمی افتد . انسان تنها یاد دوستان و دشمنان عزیزش می کند . یاد تمام لحظات خنده و گریه .... یاد تمام حرف ها و نگاه ها! یاد تمام دوستان و دشمنان عزیز !
روابط سالم انسان ها .... بین دوستان و دشمنان عزیز ، خنده های عمیق و بلند .... سکوت های عجیب و پر معنا ، دعواهای پر از گرما – که در لحظه بیانگر تمامت نفرت مان به هم می باشد – دلتنگی های لحظه ای و بلند مدت.... همه و همه بیانگر ملکول های آزاد در درون روابطمان است .

Saturday, October 27, 2007

عشق های خنده دار

مرد دروغ گفته است .
زن جوان می گوید : " چرا ؟ "
مرد پاسخ می دهد : " در نظر تو دروغ دروغ است و به نظر می رسد که حق با تو است . اما حق با تو نیست. من می توانم هر چیزی را از خودم اختراع کنم ، آدمی را دست بیندازم ، حقه بزنم و شوخی های عملی و به دردبخور بکنم – و احساس دروغ گویی نکنم و وجدانم هم ناراحت نشود . این دروغ ها ، در صورتی که بخواهی آن ها را به این نام بنامی ، بیانگر من واقعی هستند . با این قبیل دروغ ها تظاهر به چیزی نمی کنم ، در واقع با همچو دروغ هایی از حقیقت حرف می زنم . اما مواردی وجود دارد که نمی توانم در باره ی آنها دروغ بگویم . یک چیزهایی هست که آن ها را درک کرده ام ، معنایشان را فهمیده ام ، دوستشان دارم و جدی شان می گیرم . درباره ی این چیزها نمی توانم شوخی کنم . اگر بکنم ، خودم را تحقیر کرده ام . "

بر گرفته از کتاب عشق های خنده دار – میلان کوندرا
.

Thursday, October 25, 2007

Wednesday, October 24, 2007

روسیاهی ها


روز مرگی های مکرر مختار را دوره می کنم .
روزا مختار بعد این که هیچ حسی به هیچ کدوم از اتفاقات افتاده ی دوروبرش نشون نمیده...میاد خونه و می شینه غذا می خوره و بعدش این جوری که می گه می ره سر طراحی ! ولی دروغ می گه...من می شناسمش! تو این وضعیت کی...اونم مختار! یعنی این قدر رو فکرش کنترل داره ؟
چند شب پیش چند قره بارون اومد.....ولی یار من لب بوم نیومد ....هاهاهاهاها ! اینم از طبع شعر به بنده !
این چند روز رو هفته ی تئاتر اسمش رو گذاشتم ..... همش توی تئاتر های دانشجویی گذشت که البته کاراشون صد برابر از تئاترای اون ساختمون تنهای توی چهارراه ولیعصر بهتر بود..... امروز هم تونستم بالاخره از تئاترشون عکس بگیرم ! دیشب بازخوانی نمایشنامه ی وودی آلن به اسم " مرگ " بود که حرف نداشت .... این مدتی که تئاتر شهر بسته اس - و البته اگر هم باز بود چیز زیادی ازش به ما نمی ماسید - شدیدا هوس تئاتر کرده بودم که طی این هفته آتیشش یه کمی خوابید !
امروز صداش رو شنیدم می گفت : جمله جمله ی دشمن عزیزم را باید برایت بگویم ....تا بدانی چه تنهایم !آیا باید سوراخ های روحش راگل بگیرم ؟! بیشتر و بیشتر سیگار می کشم ....خيلی مقاومت کردم .نشد .سکوت خيلی فرساينده است . غزل می خواند . خانه هنرمندان نیز سیگارش را ترک کرده است !اسپارتاکوس را دیدم - دو ساعت و بیست و چند دقیقه با بوسه های کوتاه ....
امروز نادری جای سوزن انداختن نبود . پنجشنبه ها این جوریه ...اصلا امروز چند شنبه بود ؟! شب تا دیر وقت آهنگ های خیلی قدیمی گوش دادم ....چی می خواد این دنیای بی درو پیکر از ماها ؟ اینقدر گهیم که نمی تونیم بفهمیم قضیه از چه قراره ؟!
امروز بعد از مدت ها یاد غیر از الان کردم....یاد قدیما !
- دشمن عزیز با من دعوا می کند . من بر تخت بیمارستان ام . اما او ..... می خواستم دشمن عزیز را ببوسم . ترسیدم . لبانم ترس را بوسید و چه آسان ترس بر دست هایم راه پیدا کرد....دشمن عزیز با من حرف می زند . من به دشمنم فکر می کنم ...آیا او نیز ؟

مگه فرقی هم می کنه ؟ حتما !
همه ی این روزا هم رفتن قاطی بقیه روسیاهی ها.....

Monday, October 22, 2007

Nowhere Man


Title: Nowhere Man - Paul Westerberg
He's a real nowhere man
Sitting in his nowhere land
Making all his nowhere plans for nobody
Doesn't have a point of view
knows not where he's going to
Isn't he a bit like you and me?
Nowhere man please listen
You don't know what you're missing
Nowhere man, The world is at your command
He's as blind as he can be
Just sees what he wants to see
Nowhere man, can you see me at all Nowhere man don't worry
Take your time, don't hurry
Leave it all till somebody else
Lends you a hand
Ah, la, la, la, la
Doesn't have a point of view
knows not where he's going to
Isn't he a bit like you and me? Nowhere man please listen
You don't know what you're missing
Nowhere man,
The world is at your command
Ah, la, la, la, la
He's a real nowhere man
Sitting in his nowhere land
Making all his nowhere plans for nobody
Making all his nowhere plans for nobody
Making all his nowhere plans for nobody

Friday, October 19, 2007

Legs


Legs walk , talk .... but they can't hear .

Thursday, October 18, 2007

Wednesday, October 17, 2007

melody


There has been a story.... sing it with me , u will remember !

Tuesday, October 16, 2007

دوست دارم ها

چیزهای زیادی رو دوست دارم .
دوست دارم صبح ها بیدار شم و صدای موزیکم رو بلند کنم ٬ بعد لباس های عجیب بپوشم و برم دانشگاه ...سر کلاس های مزخرف بلند شم بیا بیرون و با دوستام برم کافه ...ناهار برم نادری شنیسل بخورم یا برم موبیدیک . عصر برسم خونه و یه کمی واسه خودم تو حیاط بچرخم و به گل ها برسم . شب هم مثل همیشه همه بیان این جا و بشینیم تا دیر وقت گپ بزنیم .
دوست دارم تو ماشین بشینم و یکی من رو جایی ببره که جاده اش هیچ وقت تموم نشه . دوست دارم پیژامه بپوشم و برم تو جنگل و تمام جنگل رو از آن خودم بکنم . دوست دارم یه نفر رو دوست داشته باشم که مثل من از این دنیا بیزاره و برای خودش دنیای ساده ای رو درست کرده که بدی بهش راه نداره . دوست دارم بشینیم پیش هم و تا صبح فیلم ببینیم . دوست دارم وقتی که می خنده ، من هم از ته دل بخندم .
دوست دارم هشتم آبان امسال مست کنم . اونقدر عرق بخورم که بتونم تو سرمای بیرون لباسام رو در بیارم و آب بازی کنم . دوست دارم کیک درست کنم و برم پیش پویا و با هم بخوریم و فحش بدیم به زمین و زمان.
دوست دارم یه شب دشمن عزیز رو بیارم این جا و با هم ماکارونی بخوریم . دوست دارم چهارشنبه سوری که می شه از رو آتیش که می پرم پایین شلوارم بسوزه و هر وقت شلوارم رو می بینم لبخند بزنم . دوست دارم یه مبل بزرگ چهارخونه ی راحت داشته باشم که جلوش یه میز چوبیه ... روزا بیفتم روش و کتاب بخونم . دوست دارم یه گلدون شیشه ای خوشگل داشته باشم تا همیشه توش گل نرگس بذارم . دوست دارم شب های پاییز که هوا سرد می شه برم رو بالکن و ببینم تنها نیستم . دوست دارم بشینم و به تمام گند کاریایی که تا الان کردم اعتراف کنم . دوست دارم دوبار مثل یه دختر هفده ساله عاشق شم و بشینم هی فکر کنم ! دوست دارم کمانچه ام رو به دیوار آویزوون کنم .
دوست دارم تولد کسی که دوست دارم که می شه تمام عکس هایی که ازش گرفتم رو روی بوم چاپ کنم و روی یه دیوار اتاقش بزنم . دوست دارم یه شال گردن سبز تیره داشته باشم بعد برم بگردم یکی درست مثل همون پیدا کنم بدم به اون دشمن عزیز . دوست دارم ....دوست دارم همه چیزایی رو که دوست دارم .
دوست دارم شب هایی که فرداش کاری ندارم نصفه شب بزنم بیرون و توی اون خیابون پهنه آواز بخونم . دوست دارم وقتی عصبانی می شم بدوم ته حیاط و فحش بدم به زمین و زمان . دوست دارم وقتی ناراحتم بشینم و دشمنم برام شعر بخونه .

Monday, October 15, 2007

ShadZ


Now i miss u like hell.....!

Sunday, October 14, 2007

غوغای دلتنگی





سپری شد در آخر!

Saturday, October 13, 2007

Friday, October 12, 2007

Lost


Wise words are hidden in secret places .... like our secret loves which are hidden in our hearts ...damn it heart! - hahaha-

Now , times goes by ... everything is changing , moi aussi - I should say . After a long term hospital tours which was followed by a sudden accident - mabe in my mind- I'm all fine again, start laughing again , which my friends says it's the most important part of Elina!So , now i got it...ofcourse i have my own good and bad news but everything is just fine . And I'm working like a happy dog ( as Arash says ) .... I went to khaneh honarmandan (:D) and the thing is u can not smoke there any more.....so,u should have seen how empty that cafe was!:D

All the exhabitions and movies...it's all on again ....!

I - as i said before - lied about one thing which i hope would be excused by me , confessing now .

I have my secret place to write my wise - bullshit - words , and mostly when I'm not here , Elina is back there writting about the petit things that happens in my little head!

so , viva secret places , reading !

Thursday, October 11, 2007

شش صبح - پر گریه


دارم می ترکم .

Tuesday, October 09, 2007

چندم؟ خدا داند



مرا که با خشونت می خواند
صدایش کشیدگی پاهایم را تداعی می کند
به بلندای یک نت کشیده
نه با سکوت .... نه با لرزش .
من اما
ساکت
می لرزم .