همه چیز برای من از کلمه شروع میشود. حرف. صدا. گفتگو. با
اینحال زمانهایی هم پیش میآید که دریایی از حرف باشم و لال بمیرم. (که این اواخر
خیلی پیش آمده)؛ اینگونه هستم که دوست دارم اطرافیانم را روزانه ببینم و در مورد
مسائل روز، اتفاقاتی که پیرامونم میافتد و مشکلات و مصائب دنیا حرف بزنیم. منظورم
اینست که اینگونه ارتباط داشتن با کسانی که دوستشان دارم را میپسندم.
دوست داشتن ِ کسی که در شهر و دیار ِ من نیست این امکان را
از من گرفته و روزهایی را با دلتنگی و افسوس جایگزین آن کرده است که گاهی تحمل آن
بسیار سخت میشود. مثل دیروز و پریروز. اوضاع مملکت خیلی بهم ریخته شده و ما
مجبوریم همه نگرانیهایمان را از پس صفحه مونیتور به هم منتقل کنیم. دو روز پیش
آنقدر حرف داشتم که نمیدانستم وقتی بهش زنگ میزنم، کدام ارجح است؟! (در آخر نه
توانستم بفهمم، و نه زنگ زدم!) به جایی رسیدم که حرفهایم فراموش شد و فقط میخواستم
اینجا بود و من کنارش در "سکوت" مینشستم. همه این چیزها بود که دیروز
در ضمن یه ایمیل گفتم که میخوام با خودم باشم یه چند روزی. اما چندین ساعت بعد با
خوندن تک تک این اخبار، که همه چیز رو غمانگیزتر و غمانگیزتر میکرد، دیدم نمیتونم
این بین با "خودم" باشم.
روزها خیلی سریع میگذرند.
No comments:
Post a Comment