Monday, January 09, 2012

چیز‌هایی که "او" نیست، کاراهایی که "من" می‌کنم


پیشتر‌ها هم تجربه‌ این را داشته‌ام که کسی را دوست بدارم‌، که خارج از این مرز و بوم باشد. در این نوع روابط معمولا مدت زمان زیادی به بیان دلتنگی‌ها و تعریف روز‌مرگی‌ها می‌گذرد و اگر طرفین رابطه خیلی خوش شانس باشند می‌توانند چندباری این کشور و آن کشور هم را ببینند اما معمولا بعد از مدتی رابطه کدر می‌شود و از بین می‌رود.
اما این‌بار برای من متفاوت شده.
امروز داشتم با خودم تمرین می‌کردم که "او" را کمتر دوست داشته باشم. تمریناتم را از ورزش‌های کششی شروع کردم. (تا شاید ذهن بیقرارم کمی آرام شود)‌. بعد از 15 دقیقه نرمش، هنگامی که استخوان‌هایم به جرق جرق افتاد، شروع کردم چندباری که از دستش ناراحت شده بودم را با جزئیات در ذهنم مرور کردم. خودم را در قالب یک دختر ِ قوی ِ حق به جانب قرار دادم و "او" را در قالب مردی دورو (که می‌دانم نیست)، سوء استفاده‌گر (‌که می‌دانم نیست) و چند جین اراجیفی (که می‌دانم نیست) ! برای من که همیشه –حتی اگر هم کسی بوده- تنهایی‌هایم سر جایش بوده کار سختی نبود نقش دختر قوی و حق به جانب را بازی کردن. اما یهو گوشه دلم بنا گذاشت به پیچیدن. آنقدر ناجور دل آشوب شدم که با خودم گفتم خیالی نیست. با این وصف به سنگ مستراح هم نمی‌رسی دختر! اما آروم شد.
الان می‌گویم که چرا اینقدر سرسختانه تصمیم داشتم از "او" چیز‌هایی را بسازم (که می‌دانم نیست). برای آنکه رگ‌های قلب ِ من ضعیف است. خیلی زود پاره می‌شود. خون به چشمانم می‌ریزد. واحد دردی که من در طی دل‌ شکستن‌هایم تحمل می‌کنم بسیار بیشتر از دیگران است. (شاید برای همین است که تا قبل از "او" به خودم قبولانده بودم که باید بیشتر دوست بدارم تا دوست داشته شوم).
تمریناتم را از سر گرفتم. این‌بار همانگونه که نشسته بودم دستم را زیر بلوز تریکو خاکستری‌ام کردم و زیر سینه‌ام را در دستم گرفتم. سعی کردم قلبم را کمی ماساژ بدهم، احساس کردم که باید دوست‌ترش بدارم. نفس‌های عمیق کشیدم. سعی کردم لمسش کنم. اول کمی خجالت کشیدم. بعد دیدم آن موقع روز کسی در خانه نیست. آرام و بی‌ هول و ولا به ماساژ قلبم مشغول شدم. بهش گفتم که خیلی دوستش دارم. گفتم که وقتی "او" را می‌بینی آرامتر بزن. نگذار صورتم این‌ چنین گُر بگیرد. آرامتر بزن وقتی صدایش را می‌شنوی و آن ابرویش را می‌بینی که وقتی تعجب می‌کند تا عرش اعلا هم می‌تواند بالا رود. همین‌گونه که آرام آرام این‌ها را می‌گفتم قلبم گروپ گروپ شروع کرد به زدن، محکم و بی‌وقفه. صورتم گُر گرفت. اما قلبم آرام نگرفت. همان‌موقع دیدم که "او" آمده. مثل همیشه. خواستم بهش بگویم که دوست داشتنش بسیار ساده‌ است، (که خودش زودتر گفت)؛ خواستم بگویم که در حال تمرین بودم تا شاید بتوانم کمتر دوستت بدارم ( که خودش گفت هر روز بیشتر دوستت دارم).

الان تحقیقا دو ساعت و چهل و پنج دقیقه از آخرین صحبت ما می‌گذرد و نفس ِ من هنوز بالا نیامده است.

الینا- واسط دی 90

1 comment:

Shiva said...

توصیف هات در مورد روابط خارج از مرزوبوم به دلم نشست چونکه خودم هم گرفتارشم