درست 47 دقیقه است که پاییز تمام شده. هوا بسیار سرده. یعنی
تا وقتی که آفتاب توی آسمونه، گرم و خوبه. اما لحظهای که آفتاب میره تا مغز
استخون آدم تیر میکشه از سرما. امروز مجبور شدم یه 50 دقیقه توی صف تاکسی منتظر
باشم و اونقدر کیوسک و 127 توی گوشم عربده کشید که خودم کلافه شده بودم. بدو بدو
اومدم خونه و رفتم زیر دوش آب داغ. همونطوری یه ده دقیقه وایستادم اون زیر و به انگشتای
پام نگاه کردم که هر کدوم ساز خودشون رو میزنن.
در این روزهای زمستانی من خیلی حرفی برای گفتن ندارم. اگه
کم مینویسم برای اینه که کلمه کم آوردم. به جاش دستانم پر حادثهتر شدهاند.
دنبال کاغذ و مداد و رواننویس تا خط خطی کنن.
اما سکوت اینبارم با دفعات قبل متفاوته. اینبار همه چیش
فرق داره.
No comments:
Post a Comment