این روزها، از اون روزاست که من باید بنویسم.
خیلی هم باید بنویسم. اما نمیتونم. نمیدونم چی باید بنویسم. دوست دارم که اینجا
بودین و من یه مشت کاغذ و نوشته و موزیک و عکس رو میریختم جلوتون، خودتون سر فرصت
مینشستین و اینا رو روق میزدین و میدیدین که چی شده و من توی چند هفته از کجا
به کجا رسیدم.
اگه صداها رو بشنوین میزان طپش (تپش؟) قلب رو
خودتون میتونین اندازه بگیرین. اگه نوشتهها رو بخونین دلتون میریزه پایین. اگرم
که عمری باقی باشه و خودم براتون بگم که اونقدر هیجان زده میشین که بالا و پایین
میپرین، مثه الان ِ من. اصن نمیدونم از کجا براتون شروع کنم. با چه لحنی براتون
بگم؟ اصن موضع خودم رو چه جوری براتون تعریف کنم؟
شاید هنوز باید سکوت کنم. شاید هنوز وقتش
نرسیده. شما فعلا همینطوری روزها رو شب کنین. اما بدونین که اینجا یه نفر قلبش
تند تند میزنه، و گاهی با شنیدن یه صدایی دلش هُرّی میریزه پایین.
این چنین نبود و اما همینگونه خواهد ماند.
این چنین نبود و اما همینگونه خواهد ماند.
No comments:
Post a Comment