
چاهار شنبه شب است . از صبح بی حوصله بودم . امشب پیش ِ آقای الف عینک دار دعوتم . آقای نون و خانم میم قرار است دنبالم بیایند . بهانه ی خوبی دارم ... چون خانه نیستم احتیاجی نیست به سر و وضعم خیلی برسم . تا ظهر روزنامه و مجله و کتاب می خوانم . ناهار ، شام دیشب است . روی مبل های چرمی ِ سیاه ِ این جا ولو می شوم و سیگارم را روشن می کنم . دوستی تلفن می زند و با اکراه می گویم یه سر این جا بزند .
با هم چایی ای می خوریم و کمی گپ می زنیم ... از زیر زمین ِ موزه هنرهای معاصر برایم خبر آورده و از احضاریه ی دادگاه که این روزها باز ذهن مرا مشغول کرده . به غزال زنگ می زنم و می گویم که یه سر بیاید این جا . با غزال به پشت بام ِ دود گرفته ی این خانه ی قوطی کبریتی می رویم و مثل همیشه گپ می زنیم . غزال هم حال مساعدی ندارد . قرص می خوری غزال ؟
- نه .
من کم کم لباس می پوشم .
جوراب بلند ِ سبز با طرح اسکاچ که تا بالای رانم می آید . دامن کوتاه ِ پشمی و بلوز ِ سبز ، با طیفی متفاوت .
عجیب بی حوصله ام . " سر ّ عشق " هم دیگر به حالم نمی آید . سنتور ملایمی گوش می دهم . ناخن های جویده جویده ام را تند تند لاک می زنم .. انگشتانم کمی می لرزد . سیگاری روشن می کنم و در حالیکه مراقب هستم دودش در چشمانم نرود سایه ی سیاهی دور چشمانم می زنم و خط چشمی تیره تر ... با همام دستان لرزان . ماتیک تیره ای هم بر لبانم می کشم . آقای نون زنگ می زند . در راه است . نزدیک است . با همان لحن خشک می گوید : دارم می آم آآ . حاضر هستی؟
- آره آره .
پالتو و شنل و شالگردنم را روی هم تند تند می پوشم . سیگار دیگری آتش می زنم و از پنجره ی آشپزخانه بیرون را نگاه می کنم . سوز ِ سردی به چشمانم می وزد . اشک از چشمانم سرازیر می شود .
آقای نون رسیده .
آقای الف عینک دار ، مرا که می بیند محکم بغل می کند . سنگینی ِ نگاهی را بر روی خودم حس می کنم . می دانم از کجاست . تمام ِ راه این سنگینی را حس کردم . آیا باید بپرسم چرا؟
نمی خواهم بدانم .
گوشه ای ایستاده ام . تنها . پسری مدام سعی دارد سر صحبت را با من باز کند . من اما ، از باز کردن سر صحبت با دیگران متنفرم . صاحب ِ آن نگاه جلو می آید . پسر ِ جوان را به کنار هل می دهد و خیره به من می نگرد : تا به حال ندیده بودم اینقدر آرایش داشته باشی .
دستم را می گیرد ، می بوسد . بعد جلوتر می آید و موهایم را بو می کند . قلبم تند تند می زند . چقدر دوست دارم محکم بغلش کنم . ولی... خودم را کنار می کشم . چرا باید بداند که چه بر روزگار ِ من آورده ؟ دلم می خواهد غرورش را که ِ مزخرف تر از غرور ِ خودم است بشکند . پوزخند می زنم .
- برای همین اینقدر خیره نگاه می کنی؟
- ام م م ... نه . شاید واسه اینکه اینقدر فرق کردی . زیبا تر شدی ... مثل یه زن . مثل همون نقاشی ای که ازت تو کارگاه کشیدم . کجاست اون دختر ؟ چی به سر خودت آوردی ؟
- هیچی... چرا پرت و پلا می گی ...؟ دیوونه شدی؟ باز رفتی نشستی فکر کردی دیدی نکنه این الینا ، اون الینا نباشه.... آره؟ حوصله ت رو با اون لحن آرومت اصلا ندارم . اینجوریم منو نگاه نکن ، همش حرف . همش حرف . چی قراره به سرم بیارم که اینقدر ناراحتی؟ دوباره می خوای بشینم اینجا و بالا منبر رفتنت رو ببینم ؟ نمی خوام آقا جان... نمی خوام .
- من حرفی نزدم که... من ، ال ... تو...
- گم شو . حالم از این نگاهت به هم می خوره . برو بابا .
- کارت دارم . باید باهات حرف بزنم . من ... بهت خیلی فکر می کنم .
- به درک .
آقای نون را به طرفی هل دادم و از آقای الف ِ عینک دار مشروب خواستم . لیوان پشت لیوان . لیوان پشت لیوان .
سرم خیلی گیج می رود . زمین هم زیر پایم می لرزد . چهره ی تاری جلوی صورتم می آید . آقای نون است آیا؟
- می خوای بری دستشویی صورتت رو آب بزنی ؟
- هوم م م .
با صورت می خورم زمین . اسمش را صدا می کنم . بلند . آیا صدایم بلند می شود اصلا ؟ نکند می خواسته ازم معذرت خواهی کند ؟ نکند می خواسته بگوید....؟ نکند .
تمام افکارم را درون چاه ِ توالت سرازیر می کنم . اصوات عجیب مبهم است . صدایی ام....صدایی آشناست . دست های بزرگی بر روی سیم ها حرکت می کند . گل پامچال می زند یا ماه پیشانو جان را؟ آقای نون هست هنوز؟ صورتم بی حس شده ... آیا مرگم نزدیک است ؟ نکند از مستی بمیرم ؟ سعی می کنم تمام خاطرات دوستانم از شب های مستی و کثافت کاری شون را به خاطر بیاورم . نمی توانم . کسی می گوید : بغلش کنیم ببریم ، بذاریمش رو تخت .
می خوابم . کابوس می بینم . چشم هایم را باز می کنم . یعنی واقعا آقای نون رفته ؟ سرم درد می کند . صدای موزیک بلند است . می توانم رقص های افتضاح خانم ت و آقای ب را تصور کنم . هر چه سعی می کنم نمی توانم بلند شوم . حلقم درد می کند . آنقدر استفراغ کرده ام . کسی داخل می شود و در را پشت سرش می بندد .
آقای نون است؟ چقدر دلم برایش تنگ شده . باید بگویم که اشتباه کردم . باید بگویم که تئاتر این هفته را با هم بریم . باید .... بغلم دراز می کشد و مرا محکم می بوسد . نه! او نیست . داد می زنم . ولی صدایم در نمی آید .
در حالی که جوراب هایم را پایین می کشد زمزمه می کند : رفیقت تو رو گذاشته واسه من !
نمی فهمم . حتی جانی برایم نمانده که این هیبت را کنار بزنم . دستهایش را به هر سمت که بخواهد می برد .
دست و پا می زنم . داد می کشم . کم کم می فهمم چه اتفاقی در شرف وقوع است . ولی این هیبت بسیار قوی ست و من مدام می گویم : " او رفته ... تنهایی .... یادم باشد که تنهایم " . از حال می روم . فریادی می شنوم . صدایی قوی و دو رگه .
دستی بر صورتم می زند : چشاتو باز کن ... تو رو خدا ... چشاتو باز کن ... دیگه حتی یک لحظه هم تنهات نمی ذارم .
از حال می روم .
نور ِ بی حالی بر روی صورتم تابیده . دستم را بلند می کنم که چشمانم را بپوشانم . آآآی . تمام ماهیچه های زیر بغلم درد می کنند .
کجام ؟
دست ِ بزرگی بر صورتم کشیده می شود . صورتم را می چرخانم . آقای نون این جاست . کنار ِ من دراز کشیده . می خندد : خط چشاتون مالیده به سر و صورتتون . پاشین صورتتون رو بشورین .
سرم را بر می گردونم . خم می شود و چشم هایم را می بوسد . آقای نون مرا از زیر ِ آن هیبت ِ عظیم بیرون کشیده ؟ در خانه ی او هستم . گریه ام می گیرد : ببخشید .
- گریه چرا می کنی ؟ من دیشب با دختری زیبا و مغرور و گند اخلاق وارد مهمونی دوستم شدم ، با یه دختر مست و بی هوش اومدم بیرون . چک و لگد ام خوردم . من باید گریه کنم که کسی اومده توی زندگیم که دیووانه است و من رو هم دیوونه کرده ...
- دیشب گل ِ پامچال زدی ، نه؟ شنیدم .... نبودم پیشت ، ولی می شنیدم .
می خندد : آنجا ببر مرا که شرابم نمی برد.... آن بی ستاره ام که عقابم نمی برد..
من سرم گیج می رود . می گوید : بگذار گیج برود تا یه راست بیفتی اینجا ...
- یک نوشته از چند هفته پیش . ال
با هم چایی ای می خوریم و کمی گپ می زنیم ... از زیر زمین ِ موزه هنرهای معاصر برایم خبر آورده و از احضاریه ی دادگاه که این روزها باز ذهن مرا مشغول کرده . به غزال زنگ می زنم و می گویم که یه سر بیاید این جا . با غزال به پشت بام ِ دود گرفته ی این خانه ی قوطی کبریتی می رویم و مثل همیشه گپ می زنیم . غزال هم حال مساعدی ندارد . قرص می خوری غزال ؟
- نه .
من کم کم لباس می پوشم .
جوراب بلند ِ سبز با طرح اسکاچ که تا بالای رانم می آید . دامن کوتاه ِ پشمی و بلوز ِ سبز ، با طیفی متفاوت .
عجیب بی حوصله ام . " سر ّ عشق " هم دیگر به حالم نمی آید . سنتور ملایمی گوش می دهم . ناخن های جویده جویده ام را تند تند لاک می زنم .. انگشتانم کمی می لرزد . سیگاری روشن می کنم و در حالیکه مراقب هستم دودش در چشمانم نرود سایه ی سیاهی دور چشمانم می زنم و خط چشمی تیره تر ... با همام دستان لرزان . ماتیک تیره ای هم بر لبانم می کشم . آقای نون زنگ می زند . در راه است . نزدیک است . با همان لحن خشک می گوید : دارم می آم آآ . حاضر هستی؟
- آره آره .
پالتو و شنل و شالگردنم را روی هم تند تند می پوشم . سیگار دیگری آتش می زنم و از پنجره ی آشپزخانه بیرون را نگاه می کنم . سوز ِ سردی به چشمانم می وزد . اشک از چشمانم سرازیر می شود .
آقای نون رسیده .
آقای الف عینک دار ، مرا که می بیند محکم بغل می کند . سنگینی ِ نگاهی را بر روی خودم حس می کنم . می دانم از کجاست . تمام ِ راه این سنگینی را حس کردم . آیا باید بپرسم چرا؟
نمی خواهم بدانم .
گوشه ای ایستاده ام . تنها . پسری مدام سعی دارد سر صحبت را با من باز کند . من اما ، از باز کردن سر صحبت با دیگران متنفرم . صاحب ِ آن نگاه جلو می آید . پسر ِ جوان را به کنار هل می دهد و خیره به من می نگرد : تا به حال ندیده بودم اینقدر آرایش داشته باشی .
دستم را می گیرد ، می بوسد . بعد جلوتر می آید و موهایم را بو می کند . قلبم تند تند می زند . چقدر دوست دارم محکم بغلش کنم . ولی... خودم را کنار می کشم . چرا باید بداند که چه بر روزگار ِ من آورده ؟ دلم می خواهد غرورش را که ِ مزخرف تر از غرور ِ خودم است بشکند . پوزخند می زنم .
- برای همین اینقدر خیره نگاه می کنی؟
- ام م م ... نه . شاید واسه اینکه اینقدر فرق کردی . زیبا تر شدی ... مثل یه زن . مثل همون نقاشی ای که ازت تو کارگاه کشیدم . کجاست اون دختر ؟ چی به سر خودت آوردی ؟
- هیچی... چرا پرت و پلا می گی ...؟ دیوونه شدی؟ باز رفتی نشستی فکر کردی دیدی نکنه این الینا ، اون الینا نباشه.... آره؟ حوصله ت رو با اون لحن آرومت اصلا ندارم . اینجوریم منو نگاه نکن ، همش حرف . همش حرف . چی قراره به سرم بیارم که اینقدر ناراحتی؟ دوباره می خوای بشینم اینجا و بالا منبر رفتنت رو ببینم ؟ نمی خوام آقا جان... نمی خوام .
- من حرفی نزدم که... من ، ال ... تو...
- گم شو . حالم از این نگاهت به هم می خوره . برو بابا .
- کارت دارم . باید باهات حرف بزنم . من ... بهت خیلی فکر می کنم .
- به درک .
آقای نون را به طرفی هل دادم و از آقای الف ِ عینک دار مشروب خواستم . لیوان پشت لیوان . لیوان پشت لیوان .
سرم خیلی گیج می رود . زمین هم زیر پایم می لرزد . چهره ی تاری جلوی صورتم می آید . آقای نون است آیا؟
- می خوای بری دستشویی صورتت رو آب بزنی ؟
- هوم م م .
با صورت می خورم زمین . اسمش را صدا می کنم . بلند . آیا صدایم بلند می شود اصلا ؟ نکند می خواسته ازم معذرت خواهی کند ؟ نکند می خواسته بگوید....؟ نکند .
تمام افکارم را درون چاه ِ توالت سرازیر می کنم . اصوات عجیب مبهم است . صدایی ام....صدایی آشناست . دست های بزرگی بر روی سیم ها حرکت می کند . گل پامچال می زند یا ماه پیشانو جان را؟ آقای نون هست هنوز؟ صورتم بی حس شده ... آیا مرگم نزدیک است ؟ نکند از مستی بمیرم ؟ سعی می کنم تمام خاطرات دوستانم از شب های مستی و کثافت کاری شون را به خاطر بیاورم . نمی توانم . کسی می گوید : بغلش کنیم ببریم ، بذاریمش رو تخت .
می خوابم . کابوس می بینم . چشم هایم را باز می کنم . یعنی واقعا آقای نون رفته ؟ سرم درد می کند . صدای موزیک بلند است . می توانم رقص های افتضاح خانم ت و آقای ب را تصور کنم . هر چه سعی می کنم نمی توانم بلند شوم . حلقم درد می کند . آنقدر استفراغ کرده ام . کسی داخل می شود و در را پشت سرش می بندد .
آقای نون است؟ چقدر دلم برایش تنگ شده . باید بگویم که اشتباه کردم . باید بگویم که تئاتر این هفته را با هم بریم . باید .... بغلم دراز می کشد و مرا محکم می بوسد . نه! او نیست . داد می زنم . ولی صدایم در نمی آید .
در حالی که جوراب هایم را پایین می کشد زمزمه می کند : رفیقت تو رو گذاشته واسه من !
نمی فهمم . حتی جانی برایم نمانده که این هیبت را کنار بزنم . دستهایش را به هر سمت که بخواهد می برد .
دست و پا می زنم . داد می کشم . کم کم می فهمم چه اتفاقی در شرف وقوع است . ولی این هیبت بسیار قوی ست و من مدام می گویم : " او رفته ... تنهایی .... یادم باشد که تنهایم " . از حال می روم . فریادی می شنوم . صدایی قوی و دو رگه .
دستی بر صورتم می زند : چشاتو باز کن ... تو رو خدا ... چشاتو باز کن ... دیگه حتی یک لحظه هم تنهات نمی ذارم .
از حال می روم .
نور ِ بی حالی بر روی صورتم تابیده . دستم را بلند می کنم که چشمانم را بپوشانم . آآآی . تمام ماهیچه های زیر بغلم درد می کنند .
کجام ؟
دست ِ بزرگی بر صورتم کشیده می شود . صورتم را می چرخانم . آقای نون این جاست . کنار ِ من دراز کشیده . می خندد : خط چشاتون مالیده به سر و صورتتون . پاشین صورتتون رو بشورین .
سرم را بر می گردونم . خم می شود و چشم هایم را می بوسد . آقای نون مرا از زیر ِ آن هیبت ِ عظیم بیرون کشیده ؟ در خانه ی او هستم . گریه ام می گیرد : ببخشید .
- گریه چرا می کنی ؟ من دیشب با دختری زیبا و مغرور و گند اخلاق وارد مهمونی دوستم شدم ، با یه دختر مست و بی هوش اومدم بیرون . چک و لگد ام خوردم . من باید گریه کنم که کسی اومده توی زندگیم که دیووانه است و من رو هم دیوونه کرده ...
- دیشب گل ِ پامچال زدی ، نه؟ شنیدم .... نبودم پیشت ، ولی می شنیدم .
می خندد : آنجا ببر مرا که شرابم نمی برد.... آن بی ستاره ام که عقابم نمی برد..
من سرم گیج می رود . می گوید : بگذار گیج برود تا یه راست بیفتی اینجا ...
- یک نوشته از چند هفته پیش . ال
No comments:
Post a Comment