Wednesday, December 27, 2006

این راز سر به مهر

داستان زندگی او ٬ چند روزی قبل از 17 دی سال 83 شروع شد...اون روزا رنگ و بویی از زمستون نداشت . درختها برگ داشتن ولی برگاشون سبز نبودن !! باد سرد میومد ....
او به غیر از شعاع 25 متری خودش هیچ جا رو نمی دید....خیلی خوب یادمه! مانتوی سرمه ای اش رو..کوله آبی ه رو ...
زندگیش رو با دروغ ساخته بود ... دردی قابل علاج بود که خود راضی به درمان نبود !
چه بازیگری بود... – حقیقتش را خود دانم و خود –
اون روزا ....چقدر دلش سیاه بود . هیچ چیزی نداشت .
زندگی براش ساعت و دقیقه بود . برنامه بود . داستانی بود که نویسنده اش رو نمی شناخت .
سیاه ....سیاه...سیاه !
یادمه اون روز کلاس رو نرفت . شایدم کلاسش تشکیل نشد ....حافظه ام یاری نمی کنه .
چه سوزی می یومد . راه افتاد تو خیابون. رفت سینما....مزخرف ترین فیلم ممکن . افتضاح ترین سینما !
یادمه می گفت جاری شدن خون توی رگ هاش رو حس کرده . یاده از معجزه برام گفت .
از اون روز به بعد ٬ زندگیش رو تفسیر می کرد . پیشاپیش سناریوی زندگیش رو می خوند و قسمت هایی رو حذف می کرد . رنگ سیاه رو معنی می کرد . رنگ ها رو می دید و گوشاش صدا ها رو می شنید .
اون زندگی اش رو در 18 سالگی ؛ در 17 سال و 9 ماه و چند روزگی آغاز کرد .
من هم همینطور . در همون روز من هم متولد شدم . صدایم برایم غریبه بود ٬ فهمیدم که تا به حال به صدایم گوش نداده ام . داستان این زندگی جدیدم را ماه ها طول کشید تا نوشتم . لکه هایی که برای تیرگی هر چه بیشترشون سال ها زحمت کشیده بودم ٬ طی چند ماه به نقطه های شفافی تبدیل شدن !
اتفاق های جدیدی رو تجربه می کردم ... جالب بود . از اشتیاق فهمیدن ٬ بیشتر شبها نمی خوابیدم . زندگی و حرف هایم در قالب لغات نمی گنجید ٬ به ناچار سکوت کردم .
از بین این رنگ ها ٬ از بین این حرف ها ٬ توی این زندگی ٬ از بین این همه اتفاق ... همیشه نگاهی برام آشنا بود .
هر بار که نگاهمان با هم تلاقی می کرد می دانستم بار آخر است .
هر بار که به او فکر نمی کردم ٬ می آمد .
هر بار نا امید بودم ٬ می دیدمش و با نگاهی – که شاید نظاره گر سویی دیگر بود – مرا امیدوار می کرد .
در این میان ٬ من ٬ رنگ دست خدا را می دیدم که بر راه من نور می پاشید و او حافظ من بود .

اکنون باز دی شده . ترس تمام وجود م رو گرفته . ترس از حقایق زندگی که به علت حقیقت عظمت شان ترسناک اند . مثل حقیقت دریا ها ... آسمان ها....! حقایقی که باعث می شن خوشحالی مبهمی وجودت رو بگیره و ته قلبت یه نگرانی شدید حس کنی و هم زمان با یه لبخند مسخره اشک به چشمانت بیاد ...!

شاید روزی حقیقت ماه دی و این داستان را ٬ او برایت بگوید ...
شاید روزی دفتر قرمز من پیدا شود ...
شاید روزی کسی بگوید : او بود ٬ دختر طبیعت که از آسمان نور می گرفت و با دشت هم صحبت بود ...
شاید روزی دلیل آن معجزه را خود برایش بگویم . آن زمان صورتم را نور سرخ آتش روشن می کند و تو مرا باور می کنی ...
شاید روزی ...
شاید بهتر باشد این راز فاش نشود ...
شاید بهتر باشد این راز سر به مهر بماند .... در دل من !

6 comments:

Anonymous said...

سلام و درود.راز سر به مهر تا آنجا که خود لازم بداند ناگفته میماند!
امیدوارم ایام به کامتان باشد،امیدوارم.

Anonymous said...

...سلام ! چه غربت وحشتناکی در ارتباطات انسانی حاکم شده!!!!!!خوشحال میشم با شما صحبت کنم....نیاز به یه هم-فکر دارم....id:msmahoor@yahoo.com/profile:hpaeezi@yahoo.com

Anonymous said...

what a beautiful piece. keep it up and publish a book out of it all. shahrzad

Anonymous said...

do0ste kho0bam salam . omidvaram harja hasti movafagh bashi va shad . chon hichi to0 zendegiiiiiiiiiiiiiiiiiiiii be andaze shadi0 salamati arzesh nadare golam . movazebe khodet bash . bashe

Anonymous said...

age ba tabadole link movafeghi khabaram kon !

Anonymous said...

elina jo0n man linket0 mikham bezaram . pas behem bego0 ejaze midi ya na