Friday, June 30, 2006

چه غوغایی

رقص شعله های آتش در باد ٬
پایکوبی برگ زرد درختان در سوز ٬
می سوزد جنگل های جانم

چه غوغایی درونم بر پاست

چه شورها که به دل می اندازم
و چه سوز ها که آه کشان لبان ترسانم را بوسه می زنند
سایه های وحشت دور تا دور من اند
و من تنها ٬ در این بیغوله راه بی مقصد
هنوز هم چشم به راه آن نسیم گرمم
چشم به راه تمام سبزه هایی که بر رویشان
-زمانی دور- راه می رفتم
چشم به راه دستان گرمی که اشک های روانم را
آرام آرام از روی گونه هایم می زدود
و به من لبخند گرمش را
ارزان می فروخت

و چه غوغایی

No comments: