امروز که رفتم دانشگاه ٬ یکی از دوستام رو دیدم که توی راه پله داشت ساز می زد
تار می زد
می خوند.ای کاش زمان می ایستاد و من گوش می دادم .تار زدنش رو .خوندنش رو .و زمان ایستاد
چشمهاش رو بسته بود و ندید که من جلوش روی زمین نشستم
چنان در قید مهرت پایبندم که گویی آهوی سر در کمندم
گهی بر درد بی درمان بگریم گهی بر حال بی سامان بخندم
نه مجنونم که دل بردارم از دوست مده گر عاقلی بیهوده پندم
وقتی ساز زدنش تموم شد ٬ چشمهاش رو باز کرد . فکر کنم وقتی که من رو دید که جلوش روی زمین نشستم ترسید
سعی کردم لبخند بزنم .گفتم : خیلی خاطره توی ساز زدنت بود .خندید.من هم خندیدم .گفتم : حقیقتش رو بخوای خیلی عاشقانه زدی .گفت : عاشقی؟کفتم : نه .گفت : من هم نیست
فکر می کنم
خدا هم نیافریده ٬ نیافریده .....وقتی آفریده چی آفریده!انسان !خودمون آدمیم و هنوز خودمون ٬ خودمون رو نمی شناسیم . این همه فکر می کنیم. این همه کتاب می خونیم . این همه حرف می زنیم. باز هم همه ی حرفامون پر از جا خالی و علامت سواله
وقتی هم که جوابی پیدا می کنیم ٬ باز سر و کله ی یکی پیدا می شه و می گه : حالا مطمئنی ؟!استاد فلسفه رو یادته ؟ می گفت : خدا هم مثل خانوم هاست . بهش توجه نکنی ٬ می ذاره و می ره .و خدایان مرده اند........شاید اون بیچاره هم یه چیزی خلق کرده و حالا خودش مونده چی کار کنه با این ملتی که حتی خودشون هم خودشون رو نمی شناسن ؟
)این نوشته خیلی قدیمیه......قبل از اون کودتا نوشته بودمش و تو وبلاگ قبلیه بود(
Thursday, June 22, 2006
نه مجنونم که دل بردارم از دوست
Subscribe to:
Post Comments (Atom)
No comments:
Post a Comment