Sunday, February 26, 2006

تو را در خلوت شبهایم فریاد کردم ٬ صبورانه سوختم و ساختم ٬ با منی
با من بمان که سرود عشقم را با عشق بخوانم
نتونستم گل سرخی واست از باغچه بچینم ٬ آخه دستی که بلرزه جرئت چیدن نداره
نتونستم قد رعنات رو ببینم ٬ آخه چشمی که پر آبه ٬ فرصت دیدن نداره

تسکین دلم باش ای یار ! تو که تو دل من جا داری
من از تو جدا بودم ٬ من بودم و ما بودم
حالا منم اینجا واسه دل تنگم می خونم ..... یا بار سفر را بردار یا که بی تو بی نشون می مونم
ای کاش خبری داشتی
ای کاش سخنی داشتی
کاشکی بی خبر یه روزی برام جاده ها رو پشت سر می ذاشتی

1 comment:

Missing Piece said...

I am glad that u r not disappointed anymore.Ofcourse Spring is here and hey I tell you a little secret, the best place for you to feel the Spring is Iran, so enjoy it while you can. I wish I was there..at least this spring ;) hope to see more of your writing!