Tuesday, November 23, 2010


عشق به بیان تصویر

بابا عزیز

شب آفریدی، شمع آفریدم
خاک آفریدی، جام آفریدم

بیابان و کوهسار و راغ آفریدی
خیابان و گلزار و باغ آفریدم

آنم که از سنگ آیینه سازم
آنم که از زهر نوشینه سازم

http://www.box.net/shared/czim6ad16h


Thursday, November 04, 2010

See? Not you!

Paradox

I just see the best version of him in his eyes ,
even when they are closed.
(Although he's full of flaws)

بچه بودیم. حالیمون نبود. چقدر از ته دل می خندیدیم وقتی داشتیم کیک تولد می پختیم و همه آردا رو ریختیم رو سر و کله هم.

Sunday, October 31, 2010

قتل عمد

تو این مملکت اگه از اغتشاش و سقوط هواپیما و درد و مرض نمیریم، مطمئنا از ترافیک میمیریم.

از اون دسته آدمایی ام که وقتی خسته ام، بد اخلاق می شم و پاچه می گیرم. از ترافیکه به خدا.

قول می دم بد اخلاق نباشم.

قول.

Saturday, October 30, 2010

شعر ِ مجسم

با

نگاهت

بده

دنیا

رو

به

من


Friday, October 29, 2010

آدینه

در حیاط بازه . هوا ابریه . ماها هم که ابر ندیده ایم. دلمون رو خوش ِ این نسیم ِ خنک کردیم که فرت و فرت چایی بخوریم و آه بکشیم. (بی دلیل). من خودم از بچگی یادمه هوا که پاییزی می شد همه هی آه می کشیدن. هی موزیکای آروم گوش می دادن. بابا از اون مرضیه های قدیمی می ذاشت. همه چی به همین وضوح یادمه. جمعه ها از بیرون کباب می گرفتیم و بعد از ظهرش باید می رفتیم خونه مادربزرگم. به این چیزا که فکر می کنم دلم برای الیکا بیشتر تنگ می شه. از دست خودم ناراحت می شم که گنده شدم، یاد گرفتم مثه آدم بزرگا رفتار کنم.

ماها نسل خاطره پرستیم به خدا.

Sunday, October 24, 2010

یه لقمه خواب، یه بغل زندگی

آدما هر کدوم عادتهای خاص خودشون رو دارن. یکی عادت داره وقتی می خنده تپ تپ می زنه رو شکمش. اون یکی عادت کرده بیسکوییتاشو بزنه تو چاییش و وقتی خوب نرم شد، بعد بخوره. یه وقت استفاده الکی از دندوناش نشه. منم عادت دارم وقتی نشستم انگشتای پام رو جم کنم زیر پام یا این که وقتی دارم ظرف می شورم به پام رو مثه لک لک به اون یکی تکیه بدم و روی یه پام وایستم. از اون دسته آدماییم که زمان قابل توجهی از روز رو برای خودم نگه می دارم. راه می رم. نه واسه اینکه بخوام هیکل درست و حسابی داشته باشم یا این که خودم رو بزنم جای این آدمای متفکر، نه! فقط دوست دارم تو خیابون راه برم. نمی خوامم کسی باهام بیاد. مثه این سفری که الان باید برم. مختار میگه کسی نیست که بیاد وگرنه خودتم دوست نداری تنها بری. راس میگه. برام دیدن اون تپه سبز و مامان بابای رضا عذابه. هی نگفتم. هی نگفتم . برام مثه یه بت شده. مثه یه چیز مقدس. بشکنم این چار چوب و بت و همه چیو. خلاص شم. بهم می گه وقتی اینا دونه دونه زنگ می زنن و تو این همه من من می کنی، من می فهمم چه دلشوره ای داری. اینم راس می گه.

پی نوشت : یه چند شب همش مهمون داشتیم. آخر شب برای من خستگی و یه عالمه بیخوابی می مونه. شبا نمی تونم درست و حسابی بخوابم، عمو اصغر هر شب بیدارم می کنه و حرف می زنه باهام. دیشب بیدارم نکرد. اما من ساعت چار خودم بیدار شدم. این روزا اگه کسی بیاد و یه شب منو دعوت کنه خونشون که فقط بخوابم واقعا ممنون می شم.

دو فنجان چای
تنها منم
از تو جای.

Saturday, October 23, 2010

برگریزان

گرمای سرانگشتان تو بر تنم بند به بند

دستخوش ِ باد است در آفتاب، به آمد و رفت

در چین و تای ِ پبراهن ِ سفید ِ روی ِ بند.