Sunday, October 07, 2007


من بنده ی آن دمم که ساقی گوید

یک جام دگر بگیر و من نتوانم

ثمر




Fun day at Hemmatis' .

Tuesday, October 02, 2007

اکتبر این جاست

ترانه ای باید ٬ باشد که مرا جایی دگر بکشاند .
بگو دل ٬
بگو سوز ٬
بگو ساز٬
بسوزان ....
بر آن ساز٬
بر آن سوز٬
بر آن دل !
انعکاس دردم را در حباب های لیوان آب دیشب می بینم . درازای این اتاق طویل ٬ جدال مضحک پرستارها را برایم ضجه می زند .
با تنهاییم حرف می زنم . چه خوب گوش می کند .


شب ٬ همیشه معجزه کرده برای من . اگه خدایی باشه ٬ حتما اول روز رو آفریده بعد گندکاریاشو اومده تو شب جبران کرده واسه همین شب زیباییه مطلقه . یه جا خوندم : شب تنهاست چون من و تو
و این زیباست * .
الان هم شبه . منم این جا تنهام . خدا رو چه دیدی؟ لابد اینم زیباست دیگه ...
باد های اول پاییز می خوان بیان تو اتاق . پنجره جان بذار بیان ٬ بذار بیان تو ...
من که برم بیرون قول می دم اون دکتره که بلوز بلند سفید پوشیده رو سر جاش بشونم تا این جوری منو اسیر نکنه . تا اون موقع این فصل گشنگی هم تموم شده٬ یه راست می رم هتل البرز و املت می خورم ! بعدش هم اون دامن سبزتیرهه و جوراب آبی ها رو می پوشم میرم پیش هامون ببینم کتابامو آورده یا نه ! شاملو رو که گم کردم .... چند وقته ندیدمش ؟! بعد هم می رم همون رستورانه که همیشه می خواستم برم . گارسونه منتظره ...اون دفعه می گفت : دیگه نمیاین این جا ؟! غذاها بد شدن یا شما کم لطفی می کنین ؟
- پوفففف ! من و لطف ؟! هه هه هه ...برو بابا ! بگو من و .... .
حالا دیگه نه دوست و رفیق ٬ نه کاغذ و کتاب .... نه عکس و فیلم ٬ نه مختار و دورو بریاش٬ نه خواب و بیداری و کابوس٬ نه سردرد ....هیچ کس حتی فکرشم نمی کنه !
حالاست که می شینم یه نفس راحت می کشم .

دقیقه ی بیست و سوم . – نوشته ای در بیمارستان –
پ . ن . فیلم music and lyrics رو باید دوباره ببینم .
* یارتا یاران – خسروانی

Monday, October 01, 2007

زمزمه


No comment!

Sunday, September 30, 2007

ترانه ام

امروز فهمیدم چقدر تنهام !

Saturday, September 29, 2007

راز جنگل


در شهر ستم ها می رفت
من خبر داشتم
در جنگل اما
زیبایی ٬ شلاق تن تنهایم بود .
ناباورانه بدنبال پاییزم
و جنگل شاید....

Friday, September 28, 2007

نیست شد


کجایی ؟
کجایی ای آزادی مطلق ؟
با تو ام ای خدایی که مرا قطره قطره از عشق آفریدی
و تنفر به خوردم دادی....
و تو
با توام
چه گریان نشسته ای؟
من اینجا چشم انتظارم
برگرد با خدایت .
-تقدیم به کسی که دیگر نمی بینیمش -

Tuesday, September 25, 2007

لبخند



این هم یه روز دیگه بود ....
پائیز شده...می دونم که این پائیز بهترین پائیزیه که تا حالا داشتم!

Monday, September 24, 2007

Saturday, September 22, 2007

Friday, September 21, 2007

غذای ایرانی


I know I can cook!:D

Thursday, September 20, 2007

نا کجا آباد

پیش بینی ها مون همه درست ازآب دراومد . من خونه ام رو عوض کردم . لباس هام رو ریختم دور – چند هفته لخت بودم – کتابا رو خوندم . به کسایی که باید ٬ زنگ زدم . به بقیه شون سر زدم . نون تافتون خوردم و خامه و عسل . ناهارا توی این فصل گشنگی سیر سیر بودم . چند روز هم خونه بر نگشتم ٬ خدا هم منو پیدا نکرد ٬ می دیدم چه جوری همه رو مامور کرده که پیدام کنن ولی ... نتونست .
در این یک بی خبری کوتاه در ناکجا آباد غربی استفاده ی هرگونه کافئین قابل شرب جایز بود ٬ ما هم از امکانات استفاده کردیم و تنگ تنگ ٬ لیوان لیوان ٬ فنجون فنجون قهوه و نسکافه و چایی تلخ و ترش روونه ی گلوگاهمان کردیم . آب بازی کردم و کلی شعر های احمقانه خوندم . پیش مختار که می رسیدم ٬ گریه می کردم . اما یه شب با مختار تا صبح نامه ها رو خوندیم و خندیدیم . دفتر ها رو خوندیم و حرف زدیم . کاغذا رو خوندیم و هیچ نگفتیم . خیلی خوابیدم . خیلی بیدار موندم . خیلی تنها بودم . در ستایش اون شب های روشن نمی خواستم از پریشونیها بگم . اجبار بود . من اما بازیگر خوبی بودم ٬ ساده به انتظار گنداب روز می شینم تا صورت کریه اش رو توی نور ببینم .
حالا ...
قیافه ام هم کلی عوض شده ٬ ملا مصدق هم من رو نمی شناسه ولی خودم خیلی خوب خودمو می شناسم دیگه .
غروب دلمرده ی تهران را به شوق پاییز می رقصانم ٬ می بینی ؟
آرام هم این جاس . می گه صدایت خشونت فاتحان را دارد !
در کنار من ٬ اینک شب شده . خوابی . می دانم .

*این نوشته رو تقدیم صبحی می کنم که شب اش چندین سال ادامه داشت .

Monday, September 17, 2007

شماره دوازده


مورچه هایی که به سردابه ی وجدان من می روند
سرود مرگ می خوانند
باران گدایی می کنند
من اما پیشترک ثروتم را به آب روان داده بودم .

الینا

Sunday, September 16, 2007

شب


و شب تنهاست
چون من و تو
و این زیباست.

Saturday, September 15, 2007

ترشی لیته و گلپر

پنج جور غذا و خورشت با تمام مخلفات کنارش . از نون داغ و ترشی سیر گرفته تا کره و ماست موسیر – از ماهی گرفته و نارنج تا کباب و برنج .
فکرم که مشغوله می پزم . خوب هم می پزم . بوی غذا همه جا رو بر داشته . رنگ زعفرون روی برنج تو هیچ مداد رنگی ای نیست . با خودم تند و تند حرف می زنم و ترشی لیته می ریزم تو کاسه ی سفالی . چند هفته ای می شه که جمع و جور کردم اومدم این جا ؛ دور از همه چیز – پیش مختار .
مختار می گه حیف که تارم دلم رو برده وگرنه دوباره از اول عاشق می شدم .

چقدر چشام می سوزه ٬ خدا کنه از پیازها باشه .

Friday, September 14, 2007

Wednesday, September 12, 2007


تو راز داری ؛
تو راز آن شب سیه دانی
بلند حقارت افکار من خوانی .
صبحدم اما
تنها نمانی
خوابی
می بوسمت
نمی دانی !

Monday, September 10, 2007

Thursday, September 06, 2007

تب کشدار


ناعادلانه بیقرار بوسه ات بودم ٬
افسوس که شب پرهیز
کشدارتر از رقص پلک های خواب آلود من بود .
تو را در خواب می بوسم .