Thursday, September 20, 2007

نا کجا آباد

پیش بینی ها مون همه درست ازآب دراومد . من خونه ام رو عوض کردم . لباس هام رو ریختم دور – چند هفته لخت بودم – کتابا رو خوندم . به کسایی که باید ٬ زنگ زدم . به بقیه شون سر زدم . نون تافتون خوردم و خامه و عسل . ناهارا توی این فصل گشنگی سیر سیر بودم . چند روز هم خونه بر نگشتم ٬ خدا هم منو پیدا نکرد ٬ می دیدم چه جوری همه رو مامور کرده که پیدام کنن ولی ... نتونست .
در این یک بی خبری کوتاه در ناکجا آباد غربی استفاده ی هرگونه کافئین قابل شرب جایز بود ٬ ما هم از امکانات استفاده کردیم و تنگ تنگ ٬ لیوان لیوان ٬ فنجون فنجون قهوه و نسکافه و چایی تلخ و ترش روونه ی گلوگاهمان کردیم . آب بازی کردم و کلی شعر های احمقانه خوندم . پیش مختار که می رسیدم ٬ گریه می کردم . اما یه شب با مختار تا صبح نامه ها رو خوندیم و خندیدیم . دفتر ها رو خوندیم و حرف زدیم . کاغذا رو خوندیم و هیچ نگفتیم . خیلی خوابیدم . خیلی بیدار موندم . خیلی تنها بودم . در ستایش اون شب های روشن نمی خواستم از پریشونیها بگم . اجبار بود . من اما بازیگر خوبی بودم ٬ ساده به انتظار گنداب روز می شینم تا صورت کریه اش رو توی نور ببینم .
حالا ...
قیافه ام هم کلی عوض شده ٬ ملا مصدق هم من رو نمی شناسه ولی خودم خیلی خوب خودمو می شناسم دیگه .
غروب دلمرده ی تهران را به شوق پاییز می رقصانم ٬ می بینی ؟
آرام هم این جاس . می گه صدایت خشونت فاتحان را دارد !
در کنار من ٬ اینک شب شده . خوابی . می دانم .

*این نوشته رو تقدیم صبحی می کنم که شب اش چندین سال ادامه داشت .

No comments: