Thursday, September 06, 2007

فراموشی ها و خاموشی ها

سینه ام آینه ای ست
با غباری از غم
تو به لبخندی از ای آینه بزدای غبار .
آشیان تهی دست مرا
مرغ دستان تو پر می سازند .
آه ٬ مگذار که دستان من آن اعتمادی
که به دستان تو دارد به فراموشی ها بسپارد .
آه مگذار که مرغان سپید دستت
دست پر مهر مرا سرد و تهی بگذارد ...
من چه می گویم ٬ آه ....
با تو اکنون چه فراموشی ها ....
با من اکنون چه نشستن ها ٬ خاموشی هاست .

تو مپندار که خاموشی من
هست برهان فراموشی من .

1 comment:

Anonymous said...

!!!!!!

doctor rafti?!
behem zang bezan bebbinam chi gofte...!
kheili negaranetam...

lili