سالروز اتفاق سیاه برای من نزدیک است.
باید آرام باشم.
یه تیکه الوار چوبی روی این برکه دیده می شه. آروم و محکم پاهای برهنه ام رو روش می ذارم. انگشتای کشیده پام صدای جرق جرق چوب رو در میارن. از کاری که می کنم لذت می برم. هیچ کس به فکرش هم نمی رسید که این جوری بتونه سر و صدای این تیکه الوار رو در بیاره. خیلی اومدم جلو. مه اومده پایین. جلوی پام رو نمی بینم. صدای گنگی رو می شنوم که از پشتم می گه که برگردم. اما من که تا این جا اومدم ، بذار برم جلوتر ببینم چی می شه. صدای پشت سرم گنگ تر و گنگ تر می شه. سردم شده. کاشکی همون اول برمی گشتم. کاشکی یه چندتا از اون پیراشکی های گرم خونه باهام بود، الان وایمیستادم و یه گاز بزرگ به اون کرم شیری رنگ می زدم. اصن کاشکی یه شلوار می پوشیدم. پاهام یخ کرده. گفتم این دامن توری سفید رو بپوشم که تو دوست داری. حالا الان دیگه حتی اون صدای گنگ که دلیل زندگیم هست رو هم نمی شنوم. نکنه ناامیدش کردم و رفته؟ می خواستم با این کارم بهش یه خودی نشون بدم. حالا نه تنها دارم از سرما و ترس می لرزم، بلکه اونم ناراحت کردم از خودم. شلوار هیچی. کاشکی حداقل یه شنل بافتنی دورم پیچید بودم. یه چند قدم دیگه هم برم، بر می گردم. سعی می کنم لرزان، انگشتای پام رو ببینم از بین اون مه غلیظ. اما هی یادم می ره حواسم رو جمع کنم. یاد اون شبی می افتم که جلو شومینه ولو شده بودیم و تو پای من رو گرفته بودی و نوازش می کردی. دلم می خواست تا آخر عمر همونجا ولو باشم توی آغوشت. فرداش امتحان داشتم. اون شب حاضر بودم سخت ترین امتحان ها رو هر روز با بهترین نمره پاس کنم، اما به شرطی که شبش تو اونطوری من رو در آغوشت بگیری.
حالا چی؟ این تیکه الوار چوبی با این صدای جرق جرق تموم نمی شه. صدای گنگ تو رو هم از دست دادم . مه هم تا نیمه سینه هایم غلیط و غلیظ تر شده.
کاشکی نمی یومدم.
در دست هایت
همان آواز دشتی پنهان است
بی آنکه بدانی
بی آنکه بنوازی
هرس می کنی
درختان تنومند
جنگل رویاهایم را
و
من با کلماتت
آهسته
در تو می پیچم.
نکند پیچک جنگل ت
کارش را
بهتر از من
بلد باشد!!!
نگرانم.
دستهایت را
به من بده
ادعای پیامبری
خواهم کرد.
از آن جایی که سایه ات را
از پس این پرده حریر آبی
می بینم
بدان که میلی به پنهان کردن ِ این
واژه های بی رویا ندارم.
هیچگاه.
من بودم و من.
سال ِ بابونه.
سال هوای عجیب .
یک خط راست، انحنای لبه لیوان
با آن قطرات درشت آب
و یک عطر ِ آشنا
که نمی دانم از کجا می آید!
می آید و مرا تا نزدیک تو کشان کشان
می برد
و ...
رهایم می کند،
همانجا که تو هستی.
و آن زمان است که
من همین نقاشی رنگ و رو رفته ام
را به رخ ت می کشم.
همیشه چیزهای پیش پا افتاده ارزان را
-هر دویمان-
بیشتر دوست داشتیم.
الینا – اردیبهشت 90