Friday, May 13, 2011

راحت می شوم

از آن جایی که سایه ات را

از پس این پرده حریر آبی

می بینم

بدان که میلی به پنهان کردن ِ این

واژه های بی رویا ندارم.

هیچگاه.

من بودم و من.

سال ِ بابونه.

سال هوای عجیب .

یک خط راست، انحنای لبه لیوان

با آن قطرات درشت آب

و یک عطر ِ آشنا

که نمی دانم از کجا می آید!

می آید و مرا تا نزدیک تو کشان کشان

می برد

و ...

رهایم می کند،

همانجا که تو هستی.

و آن زمان است که

من همین نقاشی رنگ و رو رفته ام

را به رخ ت می کشم.

همیشه چیزهای پیش پا افتاده ارزان را

-هر دویمان-

بیشتر دوست داشتیم.


الینا – اردیبهشت 90

1 comment:

Anonymous said...

قوی بود و میتوانست با واژه هایش با آدمی بازی گرمی کند.
ممنونم الینا حد اقل به خاطر دو خط پایانی
ممنونم