بوسیدنت موکول شده
به تمامی روزهای نیامده
Saturday, June 04, 2011
Saturday, May 28, 2011
Thursday, May 19, 2011
فرشِ مه
یه تیکه الوار چوبی روی این برکه دیده می شه. آروم و محکم پاهای برهنه ام رو روش می ذارم. انگشتای کشیده پام صدای جرق جرق چوب رو در میارن. از کاری که می کنم لذت می برم. هیچ کس به فکرش هم نمی رسید که این جوری بتونه سر و صدای این تیکه الوار رو در بیاره. خیلی اومدم جلو. مه اومده پایین. جلوی پام رو نمی بینم. صدای گنگی رو می شنوم که از پشتم می گه که برگردم. اما من که تا این جا اومدم ، بذار برم جلوتر ببینم چی می شه. صدای پشت سرم گنگ تر و گنگ تر می شه. سردم شده. کاشکی همون اول برمی گشتم. کاشکی یه چندتا از اون پیراشکی های گرم خونه باهام بود، الان وایمیستادم و یه گاز بزرگ به اون کرم شیری رنگ می زدم. اصن کاشکی یه شلوار می پوشیدم. پاهام یخ کرده. گفتم این دامن توری سفید رو بپوشم که تو دوست داری. حالا الان دیگه حتی اون صدای گنگ که دلیل زندگیم هست رو هم نمی شنوم. نکنه ناامیدش کردم و رفته؟ می خواستم با این کارم بهش یه خودی نشون بدم. حالا نه تنها دارم از سرما و ترس می لرزم، بلکه اونم ناراحت کردم از خودم. شلوار هیچی. کاشکی حداقل یه شنل بافتنی دورم پیچید بودم. یه چند قدم دیگه هم برم، بر می گردم. سعی می کنم لرزان، انگشتای پام رو ببینم از بین اون مه غلیظ. اما هی یادم می ره حواسم رو جمع کنم. یاد اون شبی می افتم که جلو شومینه ولو شده بودیم و تو پای من رو گرفته بودی و نوازش می کردی. دلم می خواست تا آخر عمر همونجا ولو باشم توی آغوشت. فرداش امتحان داشتم. اون شب حاضر بودم سخت ترین امتحان ها رو هر روز با بهترین نمره پاس کنم، اما به شرطی که شبش تو اونطوری من رو در آغوشت بگیری.
حالا چی؟ این تیکه الوار چوبی با این صدای جرق جرق تموم نمی شه. صدای گنگ تو رو هم از دست دادم . مه هم تا نیمه سینه هایم غلیط و غلیظ تر شده.
کاشکی نمی یومدم.
Wednesday, May 18, 2011
آواز دشتی
در دست هایت
همان آواز دشتی پنهان است
بی آنکه بدانی
بی آنکه بنوازی
هرس می کنی
درختان تنومند
جنگل رویاهایم را
و
من با کلماتت
آهسته
در تو می پیچم.
نکند پیچک جنگل ت
کارش را
بهتر از من
بلد باشد!!!
نگرانم.
دستهایت را
به من بده
ادعای پیامبری
خواهم کرد.
Tuesday, May 17, 2011
Sunday, May 15, 2011
Saturday, May 14, 2011
Friday, May 13, 2011
راحت می شوم
از آن جایی که سایه ات را
از پس این پرده حریر آبی
می بینم
بدان که میلی به پنهان کردن ِ این
واژه های بی رویا ندارم.
هیچگاه.
من بودم و من.
سال ِ بابونه.
سال هوای عجیب .
یک خط راست، انحنای لبه لیوان
با آن قطرات درشت آب
و یک عطر ِ آشنا
که نمی دانم از کجا می آید!
می آید و مرا تا نزدیک تو کشان کشان
می برد
و ...
رهایم می کند،
همانجا که تو هستی.
و آن زمان است که
من همین نقاشی رنگ و رو رفته ام
را به رخ ت می کشم.
همیشه چیزهای پیش پا افتاده ارزان را
-هر دویمان-
بیشتر دوست داشتیم.
الینا – اردیبهشت 90
Thursday, May 12, 2011
Wednesday, May 11, 2011
Friday, May 06, 2011
قصه من و مرغ
زرشک پلو پخته با مرغ ربّی
آب از چک و چونه ملّت روون شده
وسط غذا خوردن
نصف لنگ مرغ تو دهنش
یهو میگه : مثه اینکه خوب نپخته
سفته، نه؟
ما ها هم تو شیش و بش پختن یا نپختن مرغه
یهو طرف ظرف مرغ رو از جلومون برداشت
مرغ رو انداخت تو قابلمه دوباره
تازه داد هم می زنه
بچه ها سالاد بخورین این دو تا قُل بزنه
مثه اینکه نپخته بود اصن
برنج ماسید تو دهنم







