Friday, December 17, 2010

نکنه؟

سال ها پیش، عاشق یکی شدم، اون روزا حالیم نبود. حالا میگم چرا.

یادمه دوشنبه بود. منم برعکس همیشه، همه کارامو کرده بودم. داشتم میرفتم سر کلاس. حالا میگم چرا.

وقتی دیدمش. فهمیدم عاشق شدم. گرمم شد. دلم به هم پیچید. یه اتفاق کاملا گوارشی رخ داد تو بدنم. بدبختانه هیچ اطلاعات پزشکی هم نداشتم (و ندارم) که بخوام تفسیر و تحلیل کنم پیچش دل اندرونمو. حالا میگم چرا.

چند جمله ای رد و بدل شد بینمون و تموم. یه هفته گذشت. زنگ زد. دیدیم همو دوباره. روزا می گذشت و ما هی میدیدیم همو.

من عاشق شده بودم. حالیم نبود. تنها چیزی که می دونستم این بود که می ترسم. یه کلمه تو ذهنم بود که مدام تکرار میشد: "نکنه؟!" . این کلمه برام خیلی مقدس شده بود. چون همه چیز اون روزا به این "نکنه" ختم میشد. صُب که بیدار میشدم، اولین جمله که میومد تو ذهنم این بود: نکنه زنگ نزنه؟ این سوال تا برسم به دستشویی صورت های متفاوت پیدا می کرد: نکنه زنگ بزنه، بعد پشیمون شه!؟ نکنه تو رودربایستی زنگ می زنه؟ نکنه اصن همینطوری زنگ می زنه؟ نکنه چون کسی رو نداره با من می ره بیرون؟ نکنه اصن از من بدش میاد؟

چایی داغ زبونم رو می سوزوند. اما حالیم نبود: نکنه دوستاش از من خوششون نیاد، نکنه من براش با بقیه فرقی ندارم و الی ماشالله.

آره. من می ترسیدم. همون شد که رفتم پیش مختار.

گفتم عاشق شدم .

گفت: وای، چرا؟

گفتم: حالا میگم چرا. الان همه مشکلم سوای دل شوره هام (وقتی می خوام ببینمش)، حسودیام (وقتی از دخترایی حرف میزنه که یه زمانی دوسّشون داشته)، گند اخلاقیام (وقتی چند روز نمی بینمش) اینه که نمی تونم توی چشاش نگاه کنم. من هیچ وقت خجالتی نبودم اینقدر.

گفت: یه روز عاشقی تموم میشه، تو چشاشم نگاه می کنی.

گفتم: چرا تموم شه حالا؟

گفت: بعدا میگم چرا.

با خودم گفتم لابد قضیه تب تند زود عرق می کنه و ایناس دیگه.

آره. ماه ها گذشت. قلبم شکست. اشکم ریختم . اما افاقه نمی کرد. روزا گذشت. سال شد. یه دوشنبه بود که دیدمت. چند ساعتی که با هم حرف زدیم توی ظل آفتاب بود. چشامو اونقدر تنگ کرده بودم، ماهیچه های پلکم ذوق ذوق می کرد. من تب کردم. تبی که تمومی نداشت. تشنج کردم. بیمارستان خوابیدم. چند ماه گذشت. می دیدیم همو گاهی. می شستیم گپ میزدیم (همون "گاهی" که میدیدیم همو)

"نکنه" های این بار رو تو انداختی تو سرم. بهم گفتی: نکنه من و تو هیچ وقت، هیچ اتفاقی واسمون نیفته؟ نکنه دیگه عاشق نشیم؟

این "نکنه" ها این بار برام خوشایند شد. دلم می پیچید به هم اما من که پزشکی نمی دونستم، چون هنر خونده بودم. دفعه پیش که اینطوری شدم حالیم نبود. هیفده سالم بود همش. همون روزایی بود که مثه خر درس می خوندم. درسایی که هیچ چیزش یادم نیس. همون روزایی که عاشق شدم.

درگیر این نکنه های تو بودم که برق رفت.

تق! یکی یه فندک روشن کرد. چشات درست جلوم بود. خیره شدم توی چشات. غریبه نبود دیگه این چشا.

(بهم گفت چرا اینطوری نگام میکنی روانی؟ گفتم: می دونی یه خطای قهوه ای هس تو چشات؟ شایدم نارنجی؟!)

برقا اومد. من یه نفس راحت کشیدم. مختار اشتباه کرد اون سال. عاشقی تازه شروع شده. من تو چشای کسی نگاه کردم که عجیب برام آشنا بود.

آره.

حالا میگم چرا.

Thursday, December 09, 2010

دست ِ بیداد

وای خدا
خوش یه حالت که آدم نیستی
بفهمی چقدر بده
وقتی آدم دلش می گیره
دارم می ترکم

Monday, December 06, 2010

The Cure

با تو گناه می کنم

Sunday, December 05, 2010

شاهد

خودم دیدم که رفت تو دستشویی گریه کرد
یعنی دُرُست تر بخوام بگم خودِ گریه اشُ که ندیدم
بغض اش رو دیدم ، با چونه کج و کوله اش
بقیه اما
صدای فین فین اش رو شنیدن
مطمئنم

Friday, December 03, 2010

Breakfast on Friday




photos by me, myself :)

زندگی نباتی

+شما به چه روش باردار شدین؟

-اول با پیوند زدن، بعد به روش خوابانیدن

Thursday, December 02, 2010

بععله

بععله .

از روز اول که این جوری عاشق شیفته نبودیم. اون روزای اول همینطوری عادی بودیم. اصن گاهی از هم بدمونم می یومد. من بدم میومد که توی دعواهامون به من می گفت:« آخه برادر ِ من، تو یه دقیقه گوش بده ببین من چی می گم؟». وای که چه حرصی می خوردم که بهم می گفت برادر من! من که برادرش نبودم. اصن من پسر نبودم که بخوام برادرش باشم. من اون موقع ها دختری بودم که مثه بقیه دخترا تازه داشت از دنیا و زندگی سر در می آورد. اولین عشق زندگیمو اولش به این گفتم. اما نمی دونم چرا وقتی اون از اولین عشق زندگی ش به من گفت، تا یه چند روزی دل پیچه داشتم.

چند ماهی گذشت. حالا ماها هر دو با هم خرید می رفتیم. مهونی رفتنامون با هم بود. با هم سیگار می کشیدیم. حتی ختم بابابزرگشم با هم رفتیم. خیلی هم دعوا می کردیم. یعنی یه چیزایی رو نمی فهمید دیگه. بد رانندگی می کرد. با حیوونا بد رفتاری می کرد، بعدش هرهر می خندید. فیلمای مزخرف دوست داشت. کتاب نمی خوند. موزیکایی که گوش می داد به جز چندتاش، همش مزخرف بود. نمی دونم چطوری تحمل می کردم من.

آره. اینطوری بود که ما همش با هم بودیم. یعنی همه ما رو با هم میدیدن. دیگه عشقی هم در کار نبود. نه تو زندگی اون. نه تو زندگی من. همین خودمون بودیم دیگه. وقتی باباش پی ش می گشت، به من زنگ می زد. تا این که فک و فامیل ما از بلاد غریب برای تعطیلی عید ریسه شدن خونه ما. من دیگه نه میز کاری داشتم، نه تخت خوابی. خونه پر سر و صدا بود. اینا هم خیال رفتن نداشتن. قرمه سبزیا و ماست و خیارای خانوم مادر خوب به مزاج این غذا نخورده ها ساخته بود. منم روزا می رفتم پیش "این" تا کار کنم. این می شست درس می خوند، منم همینطور رو به روش کز می کردم و کارامو می کردم. نوبتی چایی می ریختیم واسه هم. هر روز همو می دیدیم، رومونم که به هم باز شده بود...چه دعواهایی که نمی کردیم. وسط دعوا می گفت: «تو از اولشم هیچی نمی فهمیدی، برادر ِ من!». حالم ازش بهم می خورد وقتی بهم اینو می گفت. آخه من برادرش نبودم. اصن پسر نبودم که بخوام برادرش باشم.

چند وقتی گذشت مهمونا رفتن و منم دیگه برگشتم به میز کارم. به تخت خوابم. اما عادت کرده بودم که قیافه "این" جلوم باشه. اونم همینطور. چند روزی گذشت و گفت: بیا این جا درس بخون دیگه. من بی تو حوصله م سر می ره. راست می گفت. منم همینطور. از اون روز می شستیم جلو هم، درس می خوندیم، فیلم می دیدیم، کار می کردیم. گاهی خیلی بهمون خوش می گذشتا.

چند ماهی گذشت. رفتم سفر یه چند هفته ای. دل تنگی بیچاره ام کرد. اونم همینطور.وقتی برگشتم، "این" دیگه اون آدم قدیمی نبود. اینو هر دو می دونستیم. منم دیگه اون دختر قبلی نبودم. دوست داشتم بشینم پیشش و فقط نگاش کنم.

زندگی تک زیستی دیگه بس بود. مثه این که ماها فقط یه مدتی باید صبر می کردیم که بفهمیم همه ثانیه ها و ساعتایی که با هم گذروندیم بی علت نبوده. همه برای این بود که من الان ولو شم اینجا و تو اونور بشینی پای تلویزیون و من زیر لب غر بزنم که گندت بزنن با این سلیقه ت! تو هم از اون ور پاشی بیای، منو بغل کنی و بگی:« برادر من زر نزن این قدر!»

بعععله. داستان ما این جوری بود.

Tuesday, November 30, 2010

استراتژی

شیطونه می گه یه کش به تو وصل کنم
یه کش به خودم
اینا رو - با هر سختی که هس- به هم بدوزم
اگه یه کدوممون قهر کرد، خواست بره
محکمتر پرت شه طرف اون یکی باز

Saturday, November 27, 2010

یه زمانایی هست توی جوونی، تو سن و سالِ ماها که همش به مستی و چتی می گذره. دقیقتر بخوام بگم باید بگم که با عرق و علف می گذره. خوب هم می گذره ها! خوش می گذره. دختر و پسر هم فرقی نداره. اونایی که می گن فرق داره، یه چُسه از این بیخیالی و خوش گذرونی رو دارن از دست می دن. همه مون هم غصه های خودمونو داریم. هیچ کدومممون هم نمی دونیم می خوایم چیکاره بشیم و کجای این دنیای بی سر و ته زندگی کنیم. هیچی نمی دونیم یعنی. اما مست که هستیم دلمونو خوش می کنیم به این که هر کدوممون واسه یه کاری به این دنیا اومدیم که فقط و فقط مختص خودمونه. مست که هستیم می دونیم کیو چقدر دوست داریم.

اگه کبدمون دهن وا می کرد، دیگه احتیاج به انجمن الکلی های ناشناخته نبود. اینو تنها من نمی گم، این چارلز بوکفسکی مرحوم هم توی کتابش نوشته.

دست از سرمون بر دارین. بذارین با همین چند قلم ابزار عیاشی و چند تا جمله قصار خوش باشیم. به موقعش هم جمع و جور می کنیم خودمونو.

با سپاس

Friday, November 26, 2010

این آبنبات قیچیا خطرناک نیستن؟

Wednesday, November 24, 2010

تا سوار ماشین کسرا شدم میگم: چه بوی خوبی میاد!!!

اخم می کنه میگه: چه بویی؟ بوی گند ِ این سیگار اس که می مونه تو ماشین.

میگم: من خوشم میاد خوب.

اخماشو وا می کنه. می خنده.