Saturday, October 27, 2007

عشق های خنده دار

مرد دروغ گفته است .
زن جوان می گوید : " چرا ؟ "
مرد پاسخ می دهد : " در نظر تو دروغ دروغ است و به نظر می رسد که حق با تو است . اما حق با تو نیست. من می توانم هر چیزی را از خودم اختراع کنم ، آدمی را دست بیندازم ، حقه بزنم و شوخی های عملی و به دردبخور بکنم – و احساس دروغ گویی نکنم و وجدانم هم ناراحت نشود . این دروغ ها ، در صورتی که بخواهی آن ها را به این نام بنامی ، بیانگر من واقعی هستند . با این قبیل دروغ ها تظاهر به چیزی نمی کنم ، در واقع با همچو دروغ هایی از حقیقت حرف می زنم . اما مواردی وجود دارد که نمی توانم در باره ی آنها دروغ بگویم . یک چیزهایی هست که آن ها را درک کرده ام ، معنایشان را فهمیده ام ، دوستشان دارم و جدی شان می گیرم . درباره ی این چیزها نمی توانم شوخی کنم . اگر بکنم ، خودم را تحقیر کرده ام . "

بر گرفته از کتاب عشق های خنده دار – میلان کوندرا
.

Thursday, October 25, 2007

Wednesday, October 24, 2007

روسیاهی ها


روز مرگی های مکرر مختار را دوره می کنم .
روزا مختار بعد این که هیچ حسی به هیچ کدوم از اتفاقات افتاده ی دوروبرش نشون نمیده...میاد خونه و می شینه غذا می خوره و بعدش این جوری که می گه می ره سر طراحی ! ولی دروغ می گه...من می شناسمش! تو این وضعیت کی...اونم مختار! یعنی این قدر رو فکرش کنترل داره ؟
چند شب پیش چند قره بارون اومد.....ولی یار من لب بوم نیومد ....هاهاهاهاها ! اینم از طبع شعر به بنده !
این چند روز رو هفته ی تئاتر اسمش رو گذاشتم ..... همش توی تئاتر های دانشجویی گذشت که البته کاراشون صد برابر از تئاترای اون ساختمون تنهای توی چهارراه ولیعصر بهتر بود..... امروز هم تونستم بالاخره از تئاترشون عکس بگیرم ! دیشب بازخوانی نمایشنامه ی وودی آلن به اسم " مرگ " بود که حرف نداشت .... این مدتی که تئاتر شهر بسته اس - و البته اگر هم باز بود چیز زیادی ازش به ما نمی ماسید - شدیدا هوس تئاتر کرده بودم که طی این هفته آتیشش یه کمی خوابید !
امروز صداش رو شنیدم می گفت : جمله جمله ی دشمن عزیزم را باید برایت بگویم ....تا بدانی چه تنهایم !آیا باید سوراخ های روحش راگل بگیرم ؟! بیشتر و بیشتر سیگار می کشم ....خيلی مقاومت کردم .نشد .سکوت خيلی فرساينده است . غزل می خواند . خانه هنرمندان نیز سیگارش را ترک کرده است !اسپارتاکوس را دیدم - دو ساعت و بیست و چند دقیقه با بوسه های کوتاه ....
امروز نادری جای سوزن انداختن نبود . پنجشنبه ها این جوریه ...اصلا امروز چند شنبه بود ؟! شب تا دیر وقت آهنگ های خیلی قدیمی گوش دادم ....چی می خواد این دنیای بی درو پیکر از ماها ؟ اینقدر گهیم که نمی تونیم بفهمیم قضیه از چه قراره ؟!
امروز بعد از مدت ها یاد غیر از الان کردم....یاد قدیما !
- دشمن عزیز با من دعوا می کند . من بر تخت بیمارستان ام . اما او ..... می خواستم دشمن عزیز را ببوسم . ترسیدم . لبانم ترس را بوسید و چه آسان ترس بر دست هایم راه پیدا کرد....دشمن عزیز با من حرف می زند . من به دشمنم فکر می کنم ...آیا او نیز ؟

مگه فرقی هم می کنه ؟ حتما !
همه ی این روزا هم رفتن قاطی بقیه روسیاهی ها.....

Monday, October 22, 2007

Nowhere Man


Title: Nowhere Man - Paul Westerberg
He's a real nowhere man
Sitting in his nowhere land
Making all his nowhere plans for nobody
Doesn't have a point of view
knows not where he's going to
Isn't he a bit like you and me?
Nowhere man please listen
You don't know what you're missing
Nowhere man, The world is at your command
He's as blind as he can be
Just sees what he wants to see
Nowhere man, can you see me at all Nowhere man don't worry
Take your time, don't hurry
Leave it all till somebody else
Lends you a hand
Ah, la, la, la, la
Doesn't have a point of view
knows not where he's going to
Isn't he a bit like you and me? Nowhere man please listen
You don't know what you're missing
Nowhere man,
The world is at your command
Ah, la, la, la, la
He's a real nowhere man
Sitting in his nowhere land
Making all his nowhere plans for nobody
Making all his nowhere plans for nobody
Making all his nowhere plans for nobody

Friday, October 19, 2007

Legs


Legs walk , talk .... but they can't hear .

Thursday, October 18, 2007

Wednesday, October 17, 2007

melody


There has been a story.... sing it with me , u will remember !

Tuesday, October 16, 2007

دوست دارم ها

چیزهای زیادی رو دوست دارم .
دوست دارم صبح ها بیدار شم و صدای موزیکم رو بلند کنم ٬ بعد لباس های عجیب بپوشم و برم دانشگاه ...سر کلاس های مزخرف بلند شم بیا بیرون و با دوستام برم کافه ...ناهار برم نادری شنیسل بخورم یا برم موبیدیک . عصر برسم خونه و یه کمی واسه خودم تو حیاط بچرخم و به گل ها برسم . شب هم مثل همیشه همه بیان این جا و بشینیم تا دیر وقت گپ بزنیم .
دوست دارم تو ماشین بشینم و یکی من رو جایی ببره که جاده اش هیچ وقت تموم نشه . دوست دارم پیژامه بپوشم و برم تو جنگل و تمام جنگل رو از آن خودم بکنم . دوست دارم یه نفر رو دوست داشته باشم که مثل من از این دنیا بیزاره و برای خودش دنیای ساده ای رو درست کرده که بدی بهش راه نداره . دوست دارم بشینیم پیش هم و تا صبح فیلم ببینیم . دوست دارم وقتی که می خنده ، من هم از ته دل بخندم .
دوست دارم هشتم آبان امسال مست کنم . اونقدر عرق بخورم که بتونم تو سرمای بیرون لباسام رو در بیارم و آب بازی کنم . دوست دارم کیک درست کنم و برم پیش پویا و با هم بخوریم و فحش بدیم به زمین و زمان.
دوست دارم یه شب دشمن عزیز رو بیارم این جا و با هم ماکارونی بخوریم . دوست دارم چهارشنبه سوری که می شه از رو آتیش که می پرم پایین شلوارم بسوزه و هر وقت شلوارم رو می بینم لبخند بزنم . دوست دارم یه مبل بزرگ چهارخونه ی راحت داشته باشم که جلوش یه میز چوبیه ... روزا بیفتم روش و کتاب بخونم . دوست دارم یه گلدون شیشه ای خوشگل داشته باشم تا همیشه توش گل نرگس بذارم . دوست دارم شب های پاییز که هوا سرد می شه برم رو بالکن و ببینم تنها نیستم . دوست دارم بشینم و به تمام گند کاریایی که تا الان کردم اعتراف کنم . دوست دارم دوبار مثل یه دختر هفده ساله عاشق شم و بشینم هی فکر کنم ! دوست دارم کمانچه ام رو به دیوار آویزوون کنم .
دوست دارم تولد کسی که دوست دارم که می شه تمام عکس هایی که ازش گرفتم رو روی بوم چاپ کنم و روی یه دیوار اتاقش بزنم . دوست دارم یه شال گردن سبز تیره داشته باشم بعد برم بگردم یکی درست مثل همون پیدا کنم بدم به اون دشمن عزیز . دوست دارم ....دوست دارم همه چیزایی رو که دوست دارم .
دوست دارم شب هایی که فرداش کاری ندارم نصفه شب بزنم بیرون و توی اون خیابون پهنه آواز بخونم . دوست دارم وقتی عصبانی می شم بدوم ته حیاط و فحش بدم به زمین و زمان . دوست دارم وقتی ناراحتم بشینم و دشمنم برام شعر بخونه .

Monday, October 15, 2007

ShadZ


Now i miss u like hell.....!

Sunday, October 14, 2007

غوغای دلتنگی





سپری شد در آخر!

Saturday, October 13, 2007

Friday, October 12, 2007

Lost


Wise words are hidden in secret places .... like our secret loves which are hidden in our hearts ...damn it heart! - hahaha-

Now , times goes by ... everything is changing , moi aussi - I should say . After a long term hospital tours which was followed by a sudden accident - mabe in my mind- I'm all fine again, start laughing again , which my friends says it's the most important part of Elina!So , now i got it...ofcourse i have my own good and bad news but everything is just fine . And I'm working like a happy dog ( as Arash says ) .... I went to khaneh honarmandan (:D) and the thing is u can not smoke there any more.....so,u should have seen how empty that cafe was!:D

All the exhabitions and movies...it's all on again ....!

I - as i said before - lied about one thing which i hope would be excused by me , confessing now .

I have my secret place to write my wise - bullshit - words , and mostly when I'm not here , Elina is back there writting about the petit things that happens in my little head!

so , viva secret places , reading !

Thursday, October 11, 2007

شش صبح - پر گریه


دارم می ترکم .

Tuesday, October 09, 2007

چندم؟ خدا داند



مرا که با خشونت می خواند
صدایش کشیدگی پاهایم را تداعی می کند
به بلندای یک نت کشیده
نه با سکوت .... نه با لرزش .
من اما
ساکت
می لرزم .

Sunday, October 07, 2007


من بنده ی آن دمم که ساقی گوید

یک جام دگر بگیر و من نتوانم

ثمر




Fun day at Hemmatis' .

Tuesday, October 02, 2007

اکتبر این جاست

ترانه ای باید ٬ باشد که مرا جایی دگر بکشاند .
بگو دل ٬
بگو سوز ٬
بگو ساز٬
بسوزان ....
بر آن ساز٬
بر آن سوز٬
بر آن دل !
انعکاس دردم را در حباب های لیوان آب دیشب می بینم . درازای این اتاق طویل ٬ جدال مضحک پرستارها را برایم ضجه می زند .
با تنهاییم حرف می زنم . چه خوب گوش می کند .


شب ٬ همیشه معجزه کرده برای من . اگه خدایی باشه ٬ حتما اول روز رو آفریده بعد گندکاریاشو اومده تو شب جبران کرده واسه همین شب زیباییه مطلقه . یه جا خوندم : شب تنهاست چون من و تو
و این زیباست * .
الان هم شبه . منم این جا تنهام . خدا رو چه دیدی؟ لابد اینم زیباست دیگه ...
باد های اول پاییز می خوان بیان تو اتاق . پنجره جان بذار بیان ٬ بذار بیان تو ...
من که برم بیرون قول می دم اون دکتره که بلوز بلند سفید پوشیده رو سر جاش بشونم تا این جوری منو اسیر نکنه . تا اون موقع این فصل گشنگی هم تموم شده٬ یه راست می رم هتل البرز و املت می خورم ! بعدش هم اون دامن سبزتیرهه و جوراب آبی ها رو می پوشم میرم پیش هامون ببینم کتابامو آورده یا نه ! شاملو رو که گم کردم .... چند وقته ندیدمش ؟! بعد هم می رم همون رستورانه که همیشه می خواستم برم . گارسونه منتظره ...اون دفعه می گفت : دیگه نمیاین این جا ؟! غذاها بد شدن یا شما کم لطفی می کنین ؟
- پوفففف ! من و لطف ؟! هه هه هه ...برو بابا ! بگو من و .... .
حالا دیگه نه دوست و رفیق ٬ نه کاغذ و کتاب .... نه عکس و فیلم ٬ نه مختار و دورو بریاش٬ نه خواب و بیداری و کابوس٬ نه سردرد ....هیچ کس حتی فکرشم نمی کنه !
حالاست که می شینم یه نفس راحت می کشم .

دقیقه ی بیست و سوم . – نوشته ای در بیمارستان –
پ . ن . فیلم music and lyrics رو باید دوباره ببینم .
* یارتا یاران – خسروانی

Monday, October 01, 2007

زمزمه


No comment!

Sunday, September 30, 2007

ترانه ام

امروز فهمیدم چقدر تنهام !

Saturday, September 29, 2007

راز جنگل


در شهر ستم ها می رفت
من خبر داشتم
در جنگل اما
زیبایی ٬ شلاق تن تنهایم بود .
ناباورانه بدنبال پاییزم
و جنگل شاید....