Monday, October 01, 2007

زمزمه


No comment!

Sunday, September 30, 2007

ترانه ام

امروز فهمیدم چقدر تنهام !

Saturday, September 29, 2007

راز جنگل


در شهر ستم ها می رفت
من خبر داشتم
در جنگل اما
زیبایی ٬ شلاق تن تنهایم بود .
ناباورانه بدنبال پاییزم
و جنگل شاید....

Friday, September 28, 2007

نیست شد


کجایی ؟
کجایی ای آزادی مطلق ؟
با تو ام ای خدایی که مرا قطره قطره از عشق آفریدی
و تنفر به خوردم دادی....
و تو
با توام
چه گریان نشسته ای؟
من اینجا چشم انتظارم
برگرد با خدایت .
-تقدیم به کسی که دیگر نمی بینیمش -

Tuesday, September 25, 2007

لبخند



این هم یه روز دیگه بود ....
پائیز شده...می دونم که این پائیز بهترین پائیزیه که تا حالا داشتم!

Monday, September 24, 2007

Saturday, September 22, 2007

Friday, September 21, 2007

غذای ایرانی


I know I can cook!:D

Thursday, September 20, 2007

نا کجا آباد

پیش بینی ها مون همه درست ازآب دراومد . من خونه ام رو عوض کردم . لباس هام رو ریختم دور – چند هفته لخت بودم – کتابا رو خوندم . به کسایی که باید ٬ زنگ زدم . به بقیه شون سر زدم . نون تافتون خوردم و خامه و عسل . ناهارا توی این فصل گشنگی سیر سیر بودم . چند روز هم خونه بر نگشتم ٬ خدا هم منو پیدا نکرد ٬ می دیدم چه جوری همه رو مامور کرده که پیدام کنن ولی ... نتونست .
در این یک بی خبری کوتاه در ناکجا آباد غربی استفاده ی هرگونه کافئین قابل شرب جایز بود ٬ ما هم از امکانات استفاده کردیم و تنگ تنگ ٬ لیوان لیوان ٬ فنجون فنجون قهوه و نسکافه و چایی تلخ و ترش روونه ی گلوگاهمان کردیم . آب بازی کردم و کلی شعر های احمقانه خوندم . پیش مختار که می رسیدم ٬ گریه می کردم . اما یه شب با مختار تا صبح نامه ها رو خوندیم و خندیدیم . دفتر ها رو خوندیم و حرف زدیم . کاغذا رو خوندیم و هیچ نگفتیم . خیلی خوابیدم . خیلی بیدار موندم . خیلی تنها بودم . در ستایش اون شب های روشن نمی خواستم از پریشونیها بگم . اجبار بود . من اما بازیگر خوبی بودم ٬ ساده به انتظار گنداب روز می شینم تا صورت کریه اش رو توی نور ببینم .
حالا ...
قیافه ام هم کلی عوض شده ٬ ملا مصدق هم من رو نمی شناسه ولی خودم خیلی خوب خودمو می شناسم دیگه .
غروب دلمرده ی تهران را به شوق پاییز می رقصانم ٬ می بینی ؟
آرام هم این جاس . می گه صدایت خشونت فاتحان را دارد !
در کنار من ٬ اینک شب شده . خوابی . می دانم .

*این نوشته رو تقدیم صبحی می کنم که شب اش چندین سال ادامه داشت .

Monday, September 17, 2007

شماره دوازده


مورچه هایی که به سردابه ی وجدان من می روند
سرود مرگ می خوانند
باران گدایی می کنند
من اما پیشترک ثروتم را به آب روان داده بودم .

الینا

Sunday, September 16, 2007

شب


و شب تنهاست
چون من و تو
و این زیباست.

Saturday, September 15, 2007

ترشی لیته و گلپر

پنج جور غذا و خورشت با تمام مخلفات کنارش . از نون داغ و ترشی سیر گرفته تا کره و ماست موسیر – از ماهی گرفته و نارنج تا کباب و برنج .
فکرم که مشغوله می پزم . خوب هم می پزم . بوی غذا همه جا رو بر داشته . رنگ زعفرون روی برنج تو هیچ مداد رنگی ای نیست . با خودم تند و تند حرف می زنم و ترشی لیته می ریزم تو کاسه ی سفالی . چند هفته ای می شه که جمع و جور کردم اومدم این جا ؛ دور از همه چیز – پیش مختار .
مختار می گه حیف که تارم دلم رو برده وگرنه دوباره از اول عاشق می شدم .

چقدر چشام می سوزه ٬ خدا کنه از پیازها باشه .

Friday, September 14, 2007

Wednesday, September 12, 2007


تو راز داری ؛
تو راز آن شب سیه دانی
بلند حقارت افکار من خوانی .
صبحدم اما
تنها نمانی
خوابی
می بوسمت
نمی دانی !

Monday, September 10, 2007

Thursday, September 06, 2007

تب کشدار


ناعادلانه بیقرار بوسه ات بودم ٬
افسوس که شب پرهیز
کشدارتر از رقص پلک های خواب آلود من بود .
تو را در خواب می بوسم .

فراموشی ها و خاموشی ها

سینه ام آینه ای ست
با غباری از غم
تو به لبخندی از ای آینه بزدای غبار .
آشیان تهی دست مرا
مرغ دستان تو پر می سازند .
آه ٬ مگذار که دستان من آن اعتمادی
که به دستان تو دارد به فراموشی ها بسپارد .
آه مگذار که مرغان سپید دستت
دست پر مهر مرا سرد و تهی بگذارد ...
من چه می گویم ٬ آه ....
با تو اکنون چه فراموشی ها ....
با من اکنون چه نشستن ها ٬ خاموشی هاست .

تو مپندار که خاموشی من
هست برهان فراموشی من .

Wednesday, September 05, 2007

برج طغرل


برج طغرل

Tuesday, September 04, 2007