پیش بینی ها مون همه درست ازآب دراومد . من خونه ام رو عوض کردم . لباس هام رو ریختم دور – چند هفته لخت بودم – کتابا رو خوندم . به کسایی که باید ٬ زنگ زدم . به بقیه شون سر زدم . نون تافتون خوردم و خامه و عسل . ناهارا توی این فصل گشنگی سیر سیر بودم . چند روز هم خونه بر نگشتم ٬ خدا هم منو پیدا نکرد ٬ می دیدم چه جوری همه رو مامور کرده که پیدام کنن ولی ... نتونست . در این یک بی خبری کوتاه در ناکجا آباد غربی استفاده ی هرگونه کافئین قابل شرب جایز بود ٬ ما هم از امکانات استفاده کردیم و تنگ تنگ ٬ لیوان لیوان ٬ فنجون فنجون قهوه و نسکافه و چایی تلخ و ترش روونه ی گلوگاهمان کردیم . آب بازی کردم و کلی شعر های احمقانه خوندم . پیش مختار که می رسیدم ٬ گریه می کردم . اما یه شب با مختار تا صبح نامه ها رو خوندیم و خندیدیم . دفتر ها رو خوندیم و حرف زدیم . کاغذا رو خوندیم و هیچ نگفتیم . خیلی خوابیدم . خیلی بیدار موندم . خیلی تنها بودم . در ستایش اون شب های روشن نمی خواستم از پریشونیها بگم . اجبار بود . من اما بازیگر خوبی بودم ٬ ساده به انتظار گنداب روز می شینم تا صورت کریه اش رو توی نور ببینم . حالا ... قیافه ام هم کلی عوض شده ٬ ملا مصدق هم من رو نمی شناسه ولی خودم خیلی خوب خودمو می شناسم دیگه . غروب دلمرده ی تهران را به شوق پاییز می رقصانم ٬ می بینی ؟ آرام هم این جاس . می گه صدایت خشونت فاتحان را دارد ! در کنار من ٬ اینک شب شده . خوابی . می دانم .
*این نوشته رو تقدیم صبحی می کنم که شب اش چندین سال ادامه داشت .
پنج جور غذا و خورشت با تمام مخلفات کنارش . از نون داغ و ترشی سیر گرفته تا کره و ماست موسیر – از ماهی گرفته و نارنج تا کباب و برنج . فکرم که مشغوله می پزم . خوب هم می پزم . بوی غذا همه جا رو بر داشته . رنگ زعفرون روی برنج تو هیچ مداد رنگی ای نیست . با خودم تند و تند حرف می زنم و ترشی لیته می ریزم تو کاسه ی سفالی . چند هفته ای می شه که جمع و جور کردم اومدم این جا ؛ دور از همه چیز – پیش مختار . مختار می گه حیف که تارم دلم رو برده وگرنه دوباره از اول عاشق می شدم .
تو به لبخندی از ای آینه بزدای غبار . آشیان تهی دست مرا مرغ دستان تو پر می سازند . آه ٬ مگذار که دستان من آن اعتمادی که به دستان تو دارد به فراموشی ها بسپارد . آه مگذار که مرغان سپید دستت دست پر مهر مرا سرد و تهی بگذارد ... من چه می گویم ٬ آه .... با تو اکنون چه فراموشی ها .... با من اکنون چه نشستن ها ٬ خاموشی هاست .