نزدیکتر نیا.
همانجا بایست، پُشت ِ همان پنجره...
شاید همان کوچه دوم، زنگ ِ اول-
نه آوایی، نه سخنی.
دردِ من از سکوتِ امشب ِ پاییز نیست.
صحبت از رودی است که در من خروشی مکرر دارد.
رویایم به فرمانم نیست.
دستهایت را به رنگی تازه میبینم
رنگی که شاید پیشتر ...
رنگی مثل ِ لاژورد.
میان ِ من و این واژههای دوباره نوشته شده
دریغا که هزاران داستان و
صدایی نیست!
صدایی نیست !
الینا- مهر 90
No comments:
Post a Comment