این روزها قطعا باب طبع من نیست. نه اینکه اتفاق خاصی افتاده باشدها، نه! اما آن اتفاقی که "دلم" میخواهد بیفتد، نمیافتد. یا اگر هم قرار است که آن "اتفاق خوشایند" بیفتد، پیش آمدنش بیشتر از حد انتظار کشدار شده. حوصلهام را سر برده از بس فکر کردم. در نتیجه چندین ماهی است که بنا گذاشتم به کار کردن. نه اینکه منظورم "کار کردن" باشدها، نه! اگر بخواهم حقیقت را بگویم باید از کلمه مرکب ِ "خر کاری" استفاده کنم. این نظام بدین ترتیب پیش میرود که هرگونه کار را به هر نحوی سه برابر کنم، وسواس کاری را به نهایت برسانم تا وقت و ذهنم آنقدر درگیرش شود که کمرم را خم کند. اما با نهایت شرمندگی باید اعتراف کنم که این روش درمانی تنها برای کسانی جواب میدهد که میخواهند "هفت" ماهشان را سریع بگذرانند، چرا که از ابتدای ماه هشتم دیگر جواب نخواهد داد.
من در ابتدای ماه هشتمام.
این روزها اصلا باب طبع من نیست.
No comments:
Post a Comment