امروز میخواهم
شاعر بهترین شعری
باشم
الینا - تیر نود
و در این روزها که دوست داشتن
خود را به شکل نگرانی و حسادت
نشان میدهد،
حواست به من باشد.
میدانم که هست
سه هفته تقریبا گذشت.
هر شب اگه زود خوابیدم ساعت 1 بوده و اگه دیر چشمام رو باز کردم ساعت 6 رو نشون میداده. گذشته از کتفم که همون هفته اول از بس پشت لپ تاپ نشسته بودم، گرفت؛ این میگرن دو روز آخر دیگه خیلی بیجا بود. احساس میکردم که حدقه چشممهام تنها با دو تا رگ لاجون به شقیقههام وصله. یه لندهور هم اومده داره این رگا رو با یه تیغ کُند خراش میده. وقتی نور میخورد به چشمم میخواستم داد بکشم.
فردا تموم میشه. چهار سال درس خوندن با یه پروژه که به عنوان «خدا» باید خالق یه حشره میبودم، تموم شد و رفت. اسم موجودم رو گذاشتم «کارا». به هندی یعنی چهار. شاید چون چهار سال براش درس خونده بودم. شاید چون به جای دو تا بال، چهار تا بال داشت. شاید چون تمام این سه هفته داشت چهار چشمی من رو نگاه میکرد که تنبلی نکنم. نمیدونم.
فردا تموم میشه. یعنی شاید تموم بشه برای بقیه. اما برای من یه شروع دیگهاس. تازه کار من شروع شده. باید خیلی بیشتر از اینا تلاش کنم تا بتونم اون خونه دو طبقه با کفپوش چوبی رو بخرم. خسته که میشم این موبایلُ میگیرم دستم و این نوشتهها رو زیر و رو میکنم.
لبخنده خودش میآد.
الینا
صاحب این خط، از نوجوانی تنبک و دف میزد. از آنجایی که در خانوادهای دوستدار موسیقی بزرگ شدم، نوا و صدا همیشه در زندگی روزمره من جریان داشت. اما همیشه جای خالی سازی سنتی ، با صدایی خشدار و گرفته که بتواند روزهای تنهایی، غم و شادیم را صدا باشد، حس میکردم. گاه در دوران نوجوانی دستانم را گونهای که گویی تار یا سهتار در دست دارم، میگرفتم و در خیال خود آغاز به نوازندگی میکردم. خسروانی، عراق و بعد دیلمان که مرا تا کوههای همیشه سبز تالش میبرد و با امیدی در دل برمیگرداند. جایی نبود که کسی در آن سازی بنوازد و مرا شیفته خود نکند. تا اینکه بعد از آنکه –شکر خدا- نتوانستم در کنکور قبول شوم در کنسرواتوار موسیقی تهران به یادگیری نوازندگی موسیقی سنتی پرداختم. در کنار تنبک، کمانچه را انتخاب کردم. شاید با نوای بم و خشدار آرشه که بر روی چهار سیم ٱن کشیده میشد، قسمتی از بیقراری روحم آرام گردد.
بعد از دو سال با شرایطی که در آن قرار گرفتم مجبور شدم موسیقی را کنار گذاشته و طراحی صنعتی را انتخاب کنم. با گذشت دو سالی از خواندن این رشته، کم کم کنجکاو شدم تا اینکه به عنوان طراح به برطرف کردن مشکلات نوازندگان و موسیقیدانان بپردازم. عموما موضوع پروژههای دانشگاهیام را مربوط به ساز و موسیقی برمیداشتم. در هنگام آغاز این ترم در فکر دیزاین ساز تازهای بودم که با توجه به تحقیقاتی که طی این چند سال انجام داده بودم، انجام این پروژه از حوصله یک ترم خارج بود. در نتیجه سراغ موضوع دیگری رفتم که مدتها بود ذهنم را به خود مشغول کرده بود. و آن چیزی نبود جز دیزاین کاور یا جعبهای برای سازم. سازی که در چند سال همیشه با من بوده و برایم معنای ورود موسیقی ملودیک به زندگیم است. احساس میکردم جایش ناراحت است. با هم که بیرون میرفتیم، مثل کودکی که کفش پایش را بزند، صدای غرولندهایش را میشنیدم و بیش از پیش آزرده خاطر میشدم.
تصمیمم را گرفتم، با چند استاد سازنده ساز و چند نوازنده تماس گرفته و استاد سامر حبیبی را پیدا کردم.
بعد از بار اول که نزدشان رفتم، متوجه شدم که جای درستی را برای تحقق این پروژه انتخاب کردهام. اینک بعد از چند ماه فعالیت توانستهام جعبه سازی را با توجه به خواستههای ایشون طراحی کنم.
بخشی از گزارش پروژه من