Monday, June 27, 2011

Cāra

سه هفته تقریبا گذشت.

هر شب اگه زود خوابیدم ساعت 1 بوده و اگه دیر چشمام رو باز کردم ساعت 6 رو نشون می‌داده. گذشته از کتفم که همون هفته اول از بس پشت لپ تاپ نشسته بودم‌، گرفت؛ این میگرن دو روز آخر دیگه خیلی بی‌جا بود. احساس می‌کردم که حدقه چشمم‌هام تنها با دو تا رگ لاجون به شقیقه‌هام وصله. یه لندهور هم اومده داره این رگا رو با یه تیغ کُند خراش می‌ده. وقتی نور می‌خورد به چشمم می‌خواستم داد بکشم.

فردا تموم می‌شه. چهار سال درس خوندن با یه پروژه که به عنوان «‌خدا‌» باید خالق یه حشره می‌بودم‌، تموم شد و رفت. اسم موجودم رو گذاشتم «کارا». به هندی یعنی چهار. شاید چون چهار سال براش درس خونده بودم. شاید چون به جای دو تا بال‌، چهار تا بال داشت. شاید چون تمام این سه هفته داشت چهار چشمی من رو نگاه می‌کرد که تنبلی نکنم. نمی‌دونم.

فردا تموم می‌شه. یعنی شاید تموم بشه برای بقیه. اما برای من یه شروع دیگه‌اس. تازه کار من شروع شده. باید خیلی بیشتر از اینا تلاش کنم تا بتونم اون خونه دو طبقه با کف‌پوش چوبی رو بخرم. خسته که می‌شم این موبایلُ می‌گیرم دستم و این نوشته‌ها رو زیر و رو میکنم.

لبخنده خودش می‌آد.

الینا

1 comment:

hichkas said...

elina man hameye neveshtehato hamishe mikhoonam ama gahi internete lanati ejaze comment gozashtano nemide hamin alanam motmaen nistam betoonam publishesh konam , anyway man kheili in ye doonasho va ooni ke esmesh kafshhaye sazam, bood ro doost daraaaaaaaam boos boos