Friday, July 01, 2011

طرحی نو در اندازیم

و در این روزها که دوست داشتن

خود را به شکل نگرانی و حسادت

نشان می‌دهد‌،

حواست به من باشد.


می‌دانم که هست

Thursday, June 30, 2011

نوشته ای از پیمان معادی

سلام کردن گاه رسمیتی میدهد که نمیشود از دل حرف زد .
بگذارید آخرین ردیف سینما نشسته باشم و خیره به نقش
آرایی شما روی پرده هایی که روزگاری نه چندان دور پاره اش میکردید حرف بزنم .
ما نه گوسفندیم و نه خود را به خریت زده ایم.
تنها تفاوتمان اینست که بلندگو ها را به شما داده اند و تماشاچیگری را به ما
پیش فروش کرده اند . شما میتازید و گرد و خاک میکنید ...
ما چشمهایمان از غبار ِشما و اشک هایمان گِل میشود اما
چیزی نمی توانیم بگوییم . نه اینکه آزادی بیان نداریم ....
چرا داریم ، مشکل اینجاست که آزادی پس از بیان نداریم .
روی سخنم با شماست که گیشه ها را در دست گرفته اید
و آنقدر عوامل پشت صحنه دارید که سالی یک فیلم را ساخته
تدوین و میکس کنید تا عید ها کنار سفره هفت سین
برای فرزندانتان از خستگی های یکسال زحمت بگویید و آنها به شما
افتخار کنند که چه مردانه دم از حقیقت میزنید .
دلم از روزگاری میگیرد که " آدم برفی" ، جرم بود .
" مارمولک" به زیر پا ها خزید ، گربه های اشرافی ایرانی در
زیرزمین ها بایگانی شد ." دایره" را دو سال دور زدید و دم از سینمای خلاق زدید.
ناصر تقوایی این روز ها خاک میخورد... مخملباف پای ماندن نداشت ...
بهرام بیضایی با تمام دنیا قهر است.
مسعودکیمیایی هنوز خواب اسطوره هایش را میبیند ...
پرویز فنی زاده که در خاک باشد ، بهروز وثوق که ممنوعه و فاطمه
معتمد آریا مفقود الاثر ..باید پرچمدار سینمای ما حامد کمیلی شود ...
باید مسعود دهنمکی اپرای مجلل در گیشه ها به راه بیندازد...
باید فریدون جیرانی یک هفته شب نخوابی بکشد تا برنامه ترور شخصیت بازیگر های ما را بکشد .
بگذار این فریاد نصفه ای باشد که از گلوی یک نسل بیرون پریده است .
نسل ما را ببخشید ... ما خواستیم نفهم بمانیم ... نشد ... به خدا نشد ...
وقتی "داش آکل" به غیرتمان زد ...
وقتی "قیصر" به پاشنه های خوابیده ی ما خندید ...
وقتی "مسافران" را نفس کشیدیم ..
وقتی "هامون" را به جان نا خود آگاهمان انداختند
...
دست ما که نبود . ما "گاو ِ " مهرجویی را دیده ایم که گاو نمانیم....
ندانستیم از" باشو" هم غریبه ای کوچکتر میشویم.
ما را ببخشید که طعم سینمای خوب را چشیده ایم ....
ما را ببخشید اگر دستهای لرزان اکبر عبدی در "مادر" از یادمان نرفت ...
اگر کمر خمیده معتمد آریای "گیلانه" را تا خوردیم ..
اگر با حاج کاظم " آژانس شیشه ای" ، عذاب وجدان گرفته ایم ...
اگر در" مهاجر" ، جبهه هایمان را دید زده ایم .اگر طعم ناب گیلاس را چشیده ایم .
اگر پای " بایسیکلران" ، خوابمان گرفت و به خود فحش دادیم.
اگر فریماه فرجامی را خندیدید و ما خاطراتمان آتشمان زد ....
شما اهل به خود آمدن نیستید ، نبودید ... اما بدانید سکوت ما از سر بی کسییست ...
مارا در این بی کسی گِل گرفته اید و دل این نسل برای " ناخدا خورشید" ها تنگ است ...
ما خون دل میخوریم و بزرگان این سینما سکوت میکنند ....
شما هم میتازید ....
آقای اخراجیها
آقای پایان نامه
آقای ضد سینما
اینجا هرچه شود ..... هر چه باشد ....هنوز ایران است
کاش این نسل آنقدر غیرت داشته باشد تا گوش همیشه طلبکار شما را ، به این نوشته برساند ...
خواهش میکنم شیر کنید ، آنقدر که بی اجازه به رخشان کشیده شویم

Wednesday, June 29, 2011

آرزوهای بزرگ


عکس هایی هست که آرزو داشتم
من عکاسشان بودم

Monday, June 27, 2011

وقت ما از میم از من‌، از ما


در من تنیده‌ای و
حتی یک قدم
آنورتر نمی‌روی

Cāra

سه هفته تقریبا گذشت.

هر شب اگه زود خوابیدم ساعت 1 بوده و اگه دیر چشمام رو باز کردم ساعت 6 رو نشون می‌داده. گذشته از کتفم که همون هفته اول از بس پشت لپ تاپ نشسته بودم‌، گرفت؛ این میگرن دو روز آخر دیگه خیلی بی‌جا بود. احساس می‌کردم که حدقه چشمم‌هام تنها با دو تا رگ لاجون به شقیقه‌هام وصله. یه لندهور هم اومده داره این رگا رو با یه تیغ کُند خراش می‌ده. وقتی نور می‌خورد به چشمم می‌خواستم داد بکشم.

فردا تموم می‌شه. چهار سال درس خوندن با یه پروژه که به عنوان «‌خدا‌» باید خالق یه حشره می‌بودم‌، تموم شد و رفت. اسم موجودم رو گذاشتم «کارا». به هندی یعنی چهار. شاید چون چهار سال براش درس خونده بودم. شاید چون به جای دو تا بال‌، چهار تا بال داشت. شاید چون تمام این سه هفته داشت چهار چشمی من رو نگاه می‌کرد که تنبلی نکنم. نمی‌دونم.

فردا تموم می‌شه. یعنی شاید تموم بشه برای بقیه. اما برای من یه شروع دیگه‌اس. تازه کار من شروع شده. باید خیلی بیشتر از اینا تلاش کنم تا بتونم اون خونه دو طبقه با کف‌پوش چوبی رو بخرم. خسته که می‌شم این موبایلُ می‌گیرم دستم و این نوشته‌ها رو زیر و رو میکنم.

لبخنده خودش می‌آد.

الینا

Thursday, June 23, 2011

karevan banan

Rule of life

دوری و دوستی
نزدیکی و عاشقی

Tuesday, June 21, 2011

کفش‌های سازم

صاحب این خط‌، از نوجوانی تنبک و دف می‌زد. از آن‌جایی که در خانواده‌ای دوستدار موسیقی بزرگ شدم‌، نوا و صدا همیشه در زندگی روزمره من جریان داشت. اما همیشه جای خالی سازی سنتی ، با صدایی خشدار و گرفته که بتواند روزهای تنهایی‌، غم و شادیم را صدا باشد‌، حس می‌کردم. گاه در دوران نوجوانی دستانم را گونه‌ای که گویی تار یا سه‌تار در دست دارم، می‌گرفتم و در خیال خود آغاز به نوازندگی می‌کردم. خسروانی‌، عراق و بعد دیلمان که مرا تا کوه‌های همیشه سبز تالش می‌برد و با امیدی در دل بر‌می‌گرداند. جایی نبود که کسی در آن سازی بنوازد و مرا شیفته خود نکند. تا اینکه بعد از آنکه –شکر خدا- نتوانستم در کنکور قبول شوم در کنسرواتوار موسیقی تهران به یادگیری نوازندگی موسیقی سنتی پرداختم. در کنار تنبک‌، کمانچه را انتخاب کردم. شاید با نوای بم و خشدار آرشه‌ که بر روی چهار سیم ٱن کشیده می‌شد‌، قسمتی از بیقراری روحم آرام گردد.

بعد از دو سال با شرایطی که در آن قرار گرفتم مجبور شدم موسیقی را کنار گذاشته و طراحی صنعتی را انتخاب کنم. با گذشت دو سالی از خواندن این رشته‌، کم کم کنجکاو شدم تا اینکه به عنوان طراح به برطرف کردن مشکلات نوازندگان و موسیقیدانان بپردازم. عموما موضوع پروژه‌های دانشگاهی‌ام را مربوط به ساز و موسیقی برمی‌داشتم. در هنگام آغاز این ترم در فکر دیزاین ساز تازه‌ای بودم که با توجه به تحقیقاتی که طی این چند سال انجام داده بودم‌، انجام این پروژه از حوصله یک ترم خارج بود. در نتیجه سراغ موضوع دیگری رفتم که مدت‌ها بود ذهنم را به خود مشغول کرده بود. و آن چیزی نبود جز دیزاین کاور یا جعبه‌ای برای سازم. سازی که در چند سال همیشه با من بوده و برایم معنای ورود موسیقی ملودیک به زندگیم است. احساس می‌کردم جایش ناراحت است. با هم که بیرون می‌رفتیم‌، مثل کودکی که کفش پایش را بزند‌، صدای غرولند‌هایش را می‌شنیدم و بیش از پیش آزرده خاطر می‌شدم.

تصمیمم را گرفتم، با چند استاد سازنده ساز و چند نوازنده تماس گرفته و استاد سامر حبیبی را پیدا کردم.

بعد از بار اول که نزدشان رفتم‌، متوجه شدم که جای درستی را برای تحقق این پروژه انتخاب کرده‌ام. اینک بعد از چند ماه فعالیت توانسته‌ام جعبه سازی را با توجه به خواسته‌های ایشون طراحی کنم.



بخشی از گزارش پروژه من

Friday, June 17, 2011

Amy Lee,Seether-Broken

افسانه است و افسون

تنها خیالپردازی یک نفر کافیست
تا دیگر نگاه‌ها یکسو را -خیره- بنگرند

Thursday, June 16, 2011

52 ساعت

سالروز اتفاق سیاه برای من نزدیک است.

باید آرام باشم.

Wednesday, June 15, 2011

Two-side

از طراحیام
الینا

Sunday, June 12, 2011

از اینجا تا تو


از طراحیام
اردیبهشت 90

Saturday, June 11, 2011

سیاهک

از طراحیام
اردیبهشت 90

Friday, June 10, 2011

Saturday, June 04, 2011

روزهای مبادا

بوسیدنت موکول شده
به تمامی روزهای نیامده