گه گیجه به معنای واقعی کلمه، چیزی هستش که من دچارشم. نه اینکه فکر کنین ناراحت و پکرمااااا ! اصلا! اتفاقا زندگی به شدت ادامه داره و من درگیر چندتا پروژهای هستم که خودم با این مغز خودم و ده تا انگشتی که خدا بهم داده دارم پله پله میبرمش جلو. هر روز ساعت 8:30 از خواب بیدار میشم، توی تختخوابم کش و قوس میآم، سعی میکنم اتفاقای خوبی که میتونه اون روز برام پیش بیاد رو توی ذهنم دوره کنم. بعد بلند میشم و میز صبونه رو برای خودم میچینم. شکر سه تا قاشق چایی خوری. لیوان دسته داری که کفهاش از بس چایی توش مونده، کدر شده رو تا خرخره از چایی دم کرده مشتی پر میکنم. از این نونایی که شبیه روزنامهاس سه تا تیکه بزرگ مربا و کره میمالم و توی آینهای که جلومه لقمههام رو میشمارم. بعد یه نیم ساعت میشینم جلوی پنجره و یه سیگار دود میکنم. برمیگردم توی اتاق و میشینم سر کار. ظهرِ بنده حدود 1:10 هست که ناهاری میخورم و استراحت میکنم تا 3 . ساعت 3 دوباره با یه چایی میشینم سر کار تا عصر. عصرها هم هر روز یه داستانی دارم برای بیرون رفتن از خونه.
با اینکه هیچ وقت توی زندگیم اینقدر ثابت قدم نبودم، اما تا به حال اینقدر زیر پام رو ابر-طور حس نکرده بودم. انگار هر لحظه ممکنه زیر پام خالی شه و با مغز بخورم زمین. این حس تو من امروز در اوج خودش بود. ماجرا از جایی شروع شد که یه سری طراحی رو که تازه روشون کار کردم و بجز همین ده تا انگشت خودم و دو تا چش استیگماتم هیچ کس دیگه حسشون نکرده، فرستادم برای کسی که نظرش خیلی برام مهم بود. صبح که بیدار شدم اما...هیچ جوابی ندیدم توی ایمیل-دونم. یهو انگار یه لگن آب سرد ریختن روم. یعنی خوشش نیومده؟ یعنی حتی وقت نکرده دو خط بنویسه؟
از تفسیر کردن خسته شدم. آخرش توضیح داد که چرا نتونسته، اما من خیلی بیحوصله شده بودم. نقاشیهایی که محبت توشون بود، محبت ندیده رفتن قاطی باقی کارام. اینسپریشن رفت قاطی باقالیها.
آخرش من موندم و علامت سوالی که بهم دهن کجی میکرد.
مگه این نیست که هنری که عرضه نشود، هنر نیست؟!
الینا- آخرای مرداد 90
No comments:
Post a Comment