فصل اول
روزهایی هست که بیشتر بهش فکر میکنم. این طوری نیست که مثلا این روزهای خاص کارم کمتر باشه، یا اون یه حرفی زده باشه که ذهن من رو به خودش مشغول کرده باشه، نه ! همین طوری به یادشم. ابایی هم ندارم از اعتراف این قضیه. زود بهش میگم. زودِ زود تک تک این کلمهها رو تایپ میکنم وsend رو فشار میدم. به طبع همین روزها، روزهایی هست که با خودم فکر میکنم که اون هم یاد من هست؟
فصل دوم
از وقتی که اون 52 ساعت کذایی رو پشت سر گذاشتم، شبها خواب راحت نداشتم. با تشنج از خواب میپرم. از شدت فشار، گاهی از دماغم خون هم میاد. روانکاو هم کار زیادی از پیش نبرد... چون بیچاره حرف که میزد، میدید که توی نگاه من، یه جمله هست که میگه، خودم میدونم. انگار این دیوارهای قدرت دور من خیلی بلند و کشیده شدن. برای خودم قصر ساختم.. نه راحتم که دربارهاش حرف بزنم، نه میتونم فراموشش کنم. با کسایی هم که حرف میزنم، طبعا آدمهایی هستند که باهاشون احساس نزدیکی میکنم، اما در لحظهای که میگم احساس ميکنم که طرف از من دور شده. اما این وسط یکی هست که وقتی بهش گفتم، نه تنها دور نشد، بلکه تونست خوابهای بد من رو هم دور کنه. نه مشاوره، نه مشورت بلده حتی. وقتیام داشتم حرف میزدم باهاش، حرص هم میخوردم چون هی میپرید وسط حرفم.
فصل سوم
من سر نترس دارم. از دست و پا شکستن و عمل جراحی نمیترسم. اما وقتی میرسه به دلم، ترسوترینم. این ترس از طپش قلب شروع شده و به دلپیچه ختم میشه. تا جایی که گاهی با گرفتن تنها یه اس ام اس پر معنی تا به حال دوبار جلوی لگن توالت فرنگی به زانو در اومدم. تازه اینم بگم آآآآ، هیچ کدوم از اینا رو نگفتم به کسی. نیست اصن کسی این دور و بر که بخوام بگم. الیکاس که میخنده و میگه: می دونم بابا... داغونی تو!
اما آخرش که چی؟ آخه این که نشد! از خواب پریدنامون کم شده، اما این دلشوره شادی دست از سرمون بر نمیداره.
فصل چاهارم
من تازه فهمیدم که حسودم. گاهی به یه جملهای که تنها هفت کلمه داره آنچنان حسودی میکنم که اخمام میره تو هم. زنم دیگه. حالا خدا رو شکر به رخت و لباس و ریخت و قیافه بقیه کار ندارم، اما خب چه کنم که به کتاب و دفتر و دستک این حسودی میکنم.
فصل پنجم
آیا واقعا
حرف را باید زد؟ یا سکوت سرشار از ناگفته هاست؟
شایدم حرف کم نیست، من و ایشون کم گفتیم و همش سخن در هم و بر هم گفتیم؟
No comments:
Post a Comment