یه درخت تنومندی بود توی دلبران. بچه که بودم که هیچ. الانم دستم رو اگر هم بخوام نمیتونم دورش حلقه کنم. از هر طرف، نیم متر که ازش دورتر میرفتی ریشههاش رو می دیدی که از کف زمین زده بیرون. نمیدونم درخت چی بود. رنگ تنهاش روشن بود. سایهاش اونقدر زیاد بود که همیشه اگر هممونم دور هم جمع میشدیم باز جا بود که اونور تر یه چند نفر دراز بکشن. نزدیک خونه ییلاقی بابابزرگم بود.
من زیر اون درخت میشستم و اونقدر به بالا خیره میشدم که اشک از چشمام میومد. تشعشعات تیز نور خورشید از لای برگای درخت یه راست میرفت تو چشمم. زیر این درخت خاطرهها بود خلاصه. شده بود «درخت زیبای من». شده بودم «بارون درخت نشین»!
روزی که پدربزرگم مرد، من اونجا بودم. پیشش. تو ماشین. زیر درخت زیبای من! من رو سوار کرده بود و اطراف اون درخت دور میزد و اجازه داده بود من سرم رو از پنجره ماشینش بکنم بیرون. باد میخورد به سورتم و نفسم رو بند میاورد. بابابزرگم هم داشت همونطوری که رانندگی میکرد، کف پای من رو قلقلک میداد. من هم از ته دل میخندیدم. سرم رو کردم توی ماشین و به بابابزرگم گفتم که از اون آبنبات ترشا بده بهم. بابابزرگم خم شد که از توی اون قوطی حلبی پر از آبنبات که عزیزترین قوطی زندگی من بود، بهم آبنبات بده. یهو دستش از روی فرمون افتاد. اون یکی دستش قوطی حلبی پر از آبنبات رو ول کرد. آبنباتا ریخ کف ماشین. یه دونهاش افتاد رو دامن گلریز من. قلبش رو فشار داد و سرش افتاد روی شونهاش. ماشین خلاص رفت سمت درخت و من و بابابزرگم با ماشین و قوطی حلبی آبنباتها خوردیم به درخت. خیلی ٱروم. درخت زیبای من حتی تکون هم نخورد.
بابابزرگم مرد. من دیگه حتی یه دونه آبنبات ترش هم نمیخواستم. من بابابزرگم رو به اندازه یه لحظه خوش آبنبات از دست داده بودم. من یه لحظه سرم رو برگردونده بودم و دستم رو دراز کرده بودم و اون مرده بود. هنوز جای دستش رو روی پوست کف پام حس میکردم و اون مرده بود.
تا مدتها وقتی میرفتم دلبران و سرم رو تکیه میدادم به درخت و صدای بابابزرگم و خندههاش رو از توی تنه درخت میشنیدم. آره. بابابزرگم ریشههاش توی زمینه و من میتونم تا میخوام بغلش کنم و به صداش گوش بدم.
1 comment:
چه قشنگ بود این نوشته :)
Post a Comment