تقویمم پر شده از اتفاقای روزمره – پر از حرف ، پر از خنده و باز کسی که می مونه منم .
این جا ، توی تهران ، زندگی جریان داره . من توی تعطیلاتمم ، و چه خوب که تنها توی تعطیلاتمم . همه رفتن فعلا . صبح ها که بیدار می شم توی تخت غلت می زنم . خواب آلود می رم سر یخچال و یه لیوان آب پرتغال برای خودم می ریزم .
امروز هم همینطور . بعد رفتم دانشگاه . انتخاب واحد این ترم رو هم کردم . هوا خوب گرم شده . من دوباره می تونم ژاکت سبزه رو بپوشم . توی راه برگشتن یه پیراشکی گرفتم و خوردم . تمام راه موزیک گوش دادم و فکر کردم . ناهار نداشتم . نشستم پای کامپیوتر . کلی ایمیل داشتم که باید می خوندم و جواب می دادم . آزاده گفت بریم تئاتر . نمی تونستم . امشب آناهیتا داره می ره . با پیمان و الیکا می رم فرودگاه .
من عوض شدم . اینو دو شب پیش فهمیدم . خیلی هم عوض شدم . بزرگ شدم شاید . عاقل شدم گویا . احمق شدم –بازم- شاید . در هر حال پریشب اصلا نخوابیدم . اونقدر بغض کردم که حلقم جمع شد بود . حتی وقتی پک های آروم هم به سیگارم می زدم ، حلقم تیر می کشید . خودم رو ول کردم . کسی خونه نبود . برای چی اینقدر همیشه مغرورم و حتی از خودمم می ترسم که غرور خودم رو جلوی خودم بشکونم ؟ هان ؟
زدم زیر گریه . تمومی نداشت . شهریوری که گذشت – بام تهران – مطمئن بودم که سال دیگه چه اتفاقایی می افته . ولی خیلی بر عکس از آب دراومد . کسی قلبم رو شکست . باور کن هیچ حسی بدتر از این نیست که کسی دلت رو بشکونه . هر بار سخت تر می شه . چون وقتی اتفاق می افته . قلبت دیگه نمی زنه . زمین ، کافه ها ، تئاتر شهر ، تالار وزارت کشور ، خیابونا ... همه و همه می شن مثل زمینای بعد از جنگ . پر از مین . هر جا پات رو می ذاری ، زیر پات یه صدایی میاد : بوم م م م م م ! منفجر می شه . همه ی حرف ها ، خنده ها ، داد و هوارها، ماچ و بوس ها ، موسیقی ها ، اشکال و فرم ها ، سایه ها و نگاه ها.... همه و همه . انگار ترکش ها رو از تنت می کشن بیرون . گریه می کردم . لچک سرم – باندونا ، دو نقطه دی – رو بستم روی چشمام . سیگارم رو روشن کردم . تو این خونه به دنیا اومدم ، می تونم چشم بسته بدوم . راه رفتم . حرف زدم . با خودم . با تو . با بغل دستیم . با یه زنیکه ی جنده . با فرشته ی کنار دستش . با همه . عقلم یه چیزی می گفت . دلم هم اون وسط زر مفت می زد . سیگار پشت سیگار . آبجو پشت آبجو . ساعت چاهار . سر از توالت فرنگی ِ قهوه ای رنگ مامان درآوردم . موهام رو صاف کردم . قیافه ام عوض شده . اونقدر بالا آوردم که .... از حال رفتم . احساس می کردم دارم می میرم . تمام صورتم خواب رفته بود و گز گز می کرد . به غزال زنگ زدم ، پنج صبح . گفتم : " تنهام . نیای مردم . " – اومد و اون پسرک ِ عجیب رو هم که هر وقت منو می بینه می گه " من عاشقت شدم " رو با خودش آورد . من داشتم توی بغل غزال هذیون می گفتم که باز از حال رفتم .
ساعت یک یا حالا هر چی . بیدار شدم . اتاق بو گه می داد . بوی سیگار . ولی تازگیا تا سیگارم رو روشن نکنم چشمام باز نمی شه .
ببین چه به روزگار من اومده . این "من" ِ واقعیه و کسی نمی شناسه منُ و نمی دونین چقدر خودم رو دوست دارم - ها ها ها .
این جا ، توی تهران ، زندگی جریان داره . من توی تعطیلاتمم ، و چه خوب که تنها توی تعطیلاتمم . همه رفتن فعلا . صبح ها که بیدار می شم توی تخت غلت می زنم . خواب آلود می رم سر یخچال و یه لیوان آب پرتغال برای خودم می ریزم .
امروز هم همینطور . بعد رفتم دانشگاه . انتخاب واحد این ترم رو هم کردم . هوا خوب گرم شده . من دوباره می تونم ژاکت سبزه رو بپوشم . توی راه برگشتن یه پیراشکی گرفتم و خوردم . تمام راه موزیک گوش دادم و فکر کردم . ناهار نداشتم . نشستم پای کامپیوتر . کلی ایمیل داشتم که باید می خوندم و جواب می دادم . آزاده گفت بریم تئاتر . نمی تونستم . امشب آناهیتا داره می ره . با پیمان و الیکا می رم فرودگاه .
من عوض شدم . اینو دو شب پیش فهمیدم . خیلی هم عوض شدم . بزرگ شدم شاید . عاقل شدم گویا . احمق شدم –بازم- شاید . در هر حال پریشب اصلا نخوابیدم . اونقدر بغض کردم که حلقم جمع شد بود . حتی وقتی پک های آروم هم به سیگارم می زدم ، حلقم تیر می کشید . خودم رو ول کردم . کسی خونه نبود . برای چی اینقدر همیشه مغرورم و حتی از خودمم می ترسم که غرور خودم رو جلوی خودم بشکونم ؟ هان ؟
زدم زیر گریه . تمومی نداشت . شهریوری که گذشت – بام تهران – مطمئن بودم که سال دیگه چه اتفاقایی می افته . ولی خیلی بر عکس از آب دراومد . کسی قلبم رو شکست . باور کن هیچ حسی بدتر از این نیست که کسی دلت رو بشکونه . هر بار سخت تر می شه . چون وقتی اتفاق می افته . قلبت دیگه نمی زنه . زمین ، کافه ها ، تئاتر شهر ، تالار وزارت کشور ، خیابونا ... همه و همه می شن مثل زمینای بعد از جنگ . پر از مین . هر جا پات رو می ذاری ، زیر پات یه صدایی میاد : بوم م م م م م ! منفجر می شه . همه ی حرف ها ، خنده ها ، داد و هوارها، ماچ و بوس ها ، موسیقی ها ، اشکال و فرم ها ، سایه ها و نگاه ها.... همه و همه . انگار ترکش ها رو از تنت می کشن بیرون . گریه می کردم . لچک سرم – باندونا ، دو نقطه دی – رو بستم روی چشمام . سیگارم رو روشن کردم . تو این خونه به دنیا اومدم ، می تونم چشم بسته بدوم . راه رفتم . حرف زدم . با خودم . با تو . با بغل دستیم . با یه زنیکه ی جنده . با فرشته ی کنار دستش . با همه . عقلم یه چیزی می گفت . دلم هم اون وسط زر مفت می زد . سیگار پشت سیگار . آبجو پشت آبجو . ساعت چاهار . سر از توالت فرنگی ِ قهوه ای رنگ مامان درآوردم . موهام رو صاف کردم . قیافه ام عوض شده . اونقدر بالا آوردم که .... از حال رفتم . احساس می کردم دارم می میرم . تمام صورتم خواب رفته بود و گز گز می کرد . به غزال زنگ زدم ، پنج صبح . گفتم : " تنهام . نیای مردم . " – اومد و اون پسرک ِ عجیب رو هم که هر وقت منو می بینه می گه " من عاشقت شدم " رو با خودش آورد . من داشتم توی بغل غزال هذیون می گفتم که باز از حال رفتم .
ساعت یک یا حالا هر چی . بیدار شدم . اتاق بو گه می داد . بوی سیگار . ولی تازگیا تا سیگارم رو روشن نکنم چشمام باز نمی شه .
ببین چه به روزگار من اومده . این "من" ِ واقعیه و کسی نمی شناسه منُ و نمی دونین چقدر خودم رو دوست دارم - ها ها ها .
No comments:
Post a Comment