Tuesday, January 31, 2012
Thursday, January 19, 2012
آدم حراف و بیحرف
همه چیز برای من از کلمه شروع میشود. حرف. صدا. گفتگو. با
اینحال زمانهایی هم پیش میآید که دریایی از حرف باشم و لال بمیرم. (که این اواخر
خیلی پیش آمده)؛ اینگونه هستم که دوست دارم اطرافیانم را روزانه ببینم و در مورد
مسائل روز، اتفاقاتی که پیرامونم میافتد و مشکلات و مصائب دنیا حرف بزنیم. منظورم
اینست که اینگونه ارتباط داشتن با کسانی که دوستشان دارم را میپسندم.
دوست داشتن ِ کسی که در شهر و دیار ِ من نیست این امکان را
از من گرفته و روزهایی را با دلتنگی و افسوس جایگزین آن کرده است که گاهی تحمل آن
بسیار سخت میشود. مثل دیروز و پریروز. اوضاع مملکت خیلی بهم ریخته شده و ما
مجبوریم همه نگرانیهایمان را از پس صفحه مونیتور به هم منتقل کنیم. دو روز پیش
آنقدر حرف داشتم که نمیدانستم وقتی بهش زنگ میزنم، کدام ارجح است؟! (در آخر نه
توانستم بفهمم، و نه زنگ زدم!) به جایی رسیدم که حرفهایم فراموش شد و فقط میخواستم
اینجا بود و من کنارش در "سکوت" مینشستم. همه این چیزها بود که دیروز
در ضمن یه ایمیل گفتم که میخوام با خودم باشم یه چند روزی. اما چندین ساعت بعد با
خوندن تک تک این اخبار، که همه چیز رو غمانگیزتر و غمانگیزتر میکرد، دیدم نمیتونم
این بین با "خودم" باشم.
روزها خیلی سریع میگذرند.
Thursday, January 12, 2012
شهرِ عیاشی ها
ویتمن
این شعر را خطاب به نیویورک و به ویژه "منهتن" نوشته است . به گمانم شاعر
این را ( وقتی نشسته بر بلندای تپه ای داشته از دور به چراغ های روشن خانه
ها وٌ خیابان های شهر می نگریسته ) در شبی که سخت احساس تنهایی می کرده ،
نوشته باشد :
شهرِ عیاشی ها
......................
شهرِ عیاشی ها
پرسه گردی ها وٌ خوشباشی ها
شهرِ شما که زیسته ام در میان تان
و از آن روزی سرودی خواهم ساخت غرا
اما نه از جلوه گری هاتان
یا که از سیماچه های فریباتان
از دینی که به گردن تان دارم
و نیز نه از صفِ بی شمارِ خانه هاتان
یا که از کشتی ها که به لنگرگاه
و نه از رنگ وٌ وارنگیِ خیابان ها
یا که از طلوعِ پنجره ها وٌ چیزهای پشتِ آن
و نه از هم سخنی با نخبگانِ شما
یا که از عروسکی که سهم من از شب نشینی هاتان
این ها همه کنار ای منهتن !
این چشمک های تند وٌ پیاپی تو پیام عشق می آید به چشم من
این است دینی که به من داری
عاشقم باش / عاشقِ پروٌپا قرصم همین وٌ بس !
( برگردان به فارسی : مهرداد فلاح )
Monday, January 09, 2012
چیزهایی که "او" نیست، کاراهایی که "من" میکنم
پیشترها هم تجربه این را داشتهام که کسی را دوست
بدارم، که خارج از این مرز و بوم باشد. در این نوع روابط معمولا مدت زمان زیادی
به بیان دلتنگیها و تعریف روزمرگیها میگذرد و اگر طرفین رابطه خیلی خوش شانس
باشند میتوانند چندباری این کشور و آن کشور هم را ببینند اما معمولا بعد از مدتی
رابطه کدر میشود و از بین میرود.
اما اینبار برای من متفاوت شده.
امروز داشتم با خودم تمرین میکردم که
"او" را کمتر دوست داشته باشم. تمریناتم را از ورزشهای کششی شروع کردم.
(تا شاید ذهن بیقرارم کمی آرام شود). بعد از 15 دقیقه نرمش، هنگامی که استخوانهایم
به جرق جرق افتاد، شروع کردم چندباری که از دستش ناراحت شده بودم را با جزئیات در
ذهنم مرور کردم. خودم را در قالب یک دختر ِ قوی ِ حق به جانب قرار دادم و
"او" را در قالب مردی دورو (که میدانم نیست)، سوء استفادهگر (که میدانم
نیست) و چند جین اراجیفی (که میدانم نیست) ! برای من که همیشه –حتی اگر هم کسی
بوده- تنهاییهایم سر جایش بوده کار سختی نبود نقش دختر قوی و حق به جانب را بازی
کردن. اما یهو گوشه دلم بنا گذاشت به پیچیدن. آنقدر ناجور دل آشوب شدم که با خودم
گفتم خیالی نیست. با این وصف به سنگ مستراح هم نمیرسی دختر! اما آروم شد.
الان میگویم که چرا اینقدر سرسختانه تصمیم
داشتم از "او" چیزهایی را بسازم (که میدانم نیست). برای آنکه رگهای
قلب ِ من ضعیف است. خیلی زود پاره میشود. خون به چشمانم میریزد. واحد دردی که من
در طی دل شکستنهایم تحمل میکنم بسیار بیشتر از دیگران است. (شاید برای همین است
که تا قبل از "او" به خودم قبولانده بودم که باید بیشتر دوست بدارم تا
دوست داشته شوم).
تمریناتم را از سر گرفتم. اینبار همانگونه که
نشسته بودم دستم را زیر بلوز تریکو خاکستریام کردم و زیر سینهام را در دستم
گرفتم. سعی کردم قلبم را کمی ماساژ بدهم، احساس کردم که باید دوستترش بدارم. نفسهای
عمیق کشیدم. سعی کردم لمسش کنم. اول کمی خجالت کشیدم. بعد دیدم آن موقع روز کسی در
خانه نیست. آرام و بی هول و ولا به ماساژ قلبم مشغول شدم. بهش گفتم که خیلی دوستش
دارم. گفتم که وقتی "او" را میبینی آرامتر بزن. نگذار صورتم این چنین
گُر بگیرد. آرامتر بزن وقتی صدایش را میشنوی و آن ابرویش را میبینی که وقتی تعجب
میکند تا عرش اعلا هم میتواند بالا رود. همینگونه که آرام آرام اینها را میگفتم
قلبم گروپ گروپ شروع کرد به زدن، محکم و بیوقفه. صورتم گُر گرفت. اما قلبم آرام
نگرفت. همانموقع دیدم که "او" آمده. مثل همیشه. خواستم بهش بگویم که
دوست داشتنش بسیار ساده است، (که خودش زودتر گفت)؛ خواستم بگویم که در حال تمرین
بودم تا شاید بتوانم کمتر دوستت بدارم ( که خودش گفت هر روز بیشتر دوستت دارم).
الان تحقیقا دو ساعت و چهل و پنج دقیقه از آخرین
صحبت ما میگذرد و نفس ِ من هنوز بالا نیامده است.
الینا- واسط دی 90
Thursday, January 05, 2012
PMS and After That!
We all live in the world which sometimes just doesn’t play
by our rules . I just had one of those !
I made a complete fool of myself by bitching around the one that I love , and I acted like a total jerk; Then to make myself feel better I sent him an e-mail (which he hasn’t answer it yet) and acknowledged how sorry I was .
It’s been like 8 and half hour that I’ve been sitting here , gazing at the monitor , wishing desperately to see his answer , but as it shows he hasn’t got home yet (I hope this is the true version) ; And also his cell is out of order so I just can’t call him !!!
I made a complete fool of myself by bitching around the one that I love , and I acted like a total jerk; Then to make myself feel better I sent him an e-mail (which he hasn’t answer it yet) and acknowledged how sorry I was .
It’s been like 8 and half hour that I’ve been sitting here , gazing at the monitor , wishing desperately to see his answer , but as it shows he hasn’t got home yet (I hope this is the true version) ; And also his cell is out of order so I just can’t call him !!!
Yeah . That’s how my fifth day of January was . Silent ,
smooth , not ending !
I acted like a child ; And I hate me for that .
It’s just the fucking period.
It’s just the fucking period.
Tuesday, January 03, 2012
ظرف الحال
آیا کسی هست که بتواند ظرف هر چیز را به من نشان دهد؟
اینکه چه مقدار خوبی بس است؟ چه مقدار اخم کافیست؟ گفتن
چند بار "دوستت دارم" بس است؟ و تا کی متنفر باشم؟ چقدر بیخیالی احتیاج
است؟ آیا کوتاه آمدن شامل این ظروف هست؟ تا کجا؟ چند بار؟
لطفا اگر کسی صاحب این ظروف را میشناسد، کوتاهی نکند. رفیق
باشد. معرفی کند.
Subscribe to:
Posts (Atom)